تبلیغات
به کجا چنین شتابان...

به کجا چنین شتابان...
بیمار کسی باش که درمان تو باشد...
قالب وبلاگ
سیزده امسال...
سبزه گره زدم برای سلامتی پدرم که همیشه مثل کوه پشتم بود و تندرستی مادرم که زندگی کردن را به من آموخت...
سبزه گره زدم برای سلامتی خواهرهام و دوستایی که همیشه به من اعتماد به نفس دادن و حضور شون باعث آرامش خاطرم شد...
سبزه گره زدم برای همه عزیزانی که توی زندگیم هستن و من از بودنشون احساس خوبی دارم...
و سبزه گره زدم برای مردی که در زندگیم ثابت کرد میتوان مرد بود و لبخند زد،میتوان مرد بود و سرشار از احساس های لطیف بود،میتوان مرد بود و مهربان بود،میتوان مرد بود و عصبانی نشد و میتوان مرد بود و عاشقانه همه چیز را دوست داشت...
برای سلامتی همسرم که دلیل زندگی من است...
                                                 خدایا همه ی عزیزانم را به سلامت دار
 

[ پنجشنبه 13 فروردین 1394 ] [ 08:24 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]
تاریخ نشان می دهد 19 بهمن 93 ...
و اما زمان برای من بی تو بی معنی است...
تو اگر نخندی، من در گذر ثانیه ها نیست میشوم...
                                                      پس برای بودنم هم که شده باش ...


[ یکشنبه 19 بهمن 1393 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]
من خیلی ساده ام،برای دست پیدا کردن به من لازم نیست معادله های پیچیده و چند مجهوله حل کنی،من یک فرمول ساده ی حفظی دارم... 
        دوستم داشته باش..
            هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل ...

[ پنجشنبه 16 بهمن 1393 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]
بعضی خاطره ها اونقدر یه دونه ان و دوست داشتنی...که حتی حاضر نیستی یه بار دیگه تکرار بشن،که نکنه شاید دیگه بار دوم حس اون بار اول رو نداشته باشی،که نکنه این خاطره به جز تو مال کس دیگه ای بشه، که نکنه کسی جز تو شریک اون لحظه ها بشه....
میخوای که فقط فقط تو باشی که از جزییات اون خاطره با خبری و با لحظه لحظه هاش کیف میکنی....
خدایا ممنون واسه این که بهمون حافظه دادی... 

[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 09:12 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]
اینکه تو از همه عالم متوقعی و دایم به خاطر بی توجهی هاشون سرزنششون میکنی....
اینکه تو زیبایی های اطرافت رو نمیبینی و دایم ناشکری میکنی...
اینکه تو نمیخوای باور کنی همه یه جور نیستن و لزوما نتیجه هر عملی برای همه ی آدمها یکسان نیست....
اینکه تو به جای قاپیدن فرصت های طلاییت بهشون پشت پا میزنی و از دستشون میدی...
همه و همه اینها مشکل تو نه کم کاری دیگران...
همه و همه اینها ضعف تو نه بی توجهی دیگران....
همه و همه اینا بر میگرده به خودت....
پس با خودت رفیق شو و بهش یاد بده اینارو ،بهش یاد بده که اگر یاد نگیره زود از پا در میاد...
با خودت رفیق شو...

[ سه شنبه 25 شهریور 1393 ] [ 01:56 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ تو هم بگو... ]
امروز برای اولین بار با همسرم رفتم توی صف نانوایی ایستادم،تا وقتی که آخرهای صف بودیم و هیچ دیدی به داخل نانوایی نداشتم با هم راجع به تعطیلات و برنامه های تعطیلات آخر ماه رمضون صحبت می کردیم،اما همه ی حواس من از وقتی از بحث تعطیلات پرت شد که دیگه تقریبا رسیده بودیم اول صف و من کامل به داخل دید داشتم...
زیبایی ماجرا این بود که تا نوبت به ما رسید نان های تنور تمام شد و به قول همسرم نان تنور بعدی نصیب ما میشد و همین اتفاق باعث شد من امروز با یکی از جذاب ترین و منظم ترین و هنرمندانه ترین شغل های اصیل کشورمون عمیق تر آشنا بشم...
ناخودآگاه شش دنگ حواس من به داخل نانوایی جذب شد...
همینطور که فروشنده آخرین نون تنور قبلی رو به مشتری میداد،مرد لاغر اندام و قد بلند و میانسالی با موهای جو گندومی که مسولیت درست کردن خمیر و تقسیمشون به گوله های مساوی و هم وزن رو داشت، به همراه تعداد زیادی خمیر آماده و گرد شده به طرف میز اصلی نانوایی اومد و گوله های خمیری رو به ترتیب از چپ به راست در 5 ردیف 10تایی  منظم و با فاصله یکسان کنار هم انداخت...
طبقه ی بالای نانوایی محل استراحتشون بود بین هر تنور پخت،این رو از اونجایی متوجه شدم که پسر جوان سبزه رویی 26_27 ساله بلافاصله از پله ها پایین اومد و بی معطلی تمامی گوله های به ترتیب چیده شده رو به اندازه یک پیش دستی میوه پهن کرد،بعد از آن کف دستش را در روغن فرو برد و تمام سطح خمیر های پهن شده را چرب کرد،حالا دیگه خمیر ها آماده بودن تا شکل بگیرن،جوانک با وسیله ای پلاستیکی شبیه به شونه با دندونه هایی پهن تر و با فاصله تر، به ترتیب از چپ ترین خمیر شروع به نقش زدن آن ها کرد به صورتی که از بالا تا پایین هر خمیر رو ردیف به ردیف نقشی مثل خط چین میزد که کاربردش گویا برای مغز پخت شدن نون ها در تنوره...
اواسط ردیف های سوم بود، فردی که مسءول فروش بود به صورت کاملا سر وقت و خودکار از طبقه بالا پایین اومد و ظرف ربی  و از توی گونی سفید رنگی بیرون آورد،در ابتدا جا خوردم،رب گوجه فرنگی؟نانوایی؟ ....
اما بعد از کشف اختراع نانواهای باهوش ایرانی، تمام تعجبم به لبخندی از ته دل تبدیل شد،قوطی رب در واقع ظرفی شده بود برای پاشیدن کنجد بر روی نون ها، این رو زمانی فهمیدم که مرد با استفاده از سوراخ هایی که در کف قوطی ایجاد کرده بود شروع کرد به پاشیدن کنجد بروی خمیر ها از چپ ترین خمیر...
همه این نظم و ترتیب و همه این ظرافت ها و ریزه کاری ها اون هم با این همه همکاری بدون هماهنگی لحظه ای، واقعا قابل تحسین بود...
هیجان انگیز ترین قسمت پخت نون پهن کردن خمیر روی تخته چوب های معروف نونوایی و خوابوندن نون ها کف تنوریه که دایما با شعله زیاد آتیشی که توش روشنه داغ میمونه.اینکار دقیق و ظریف و بسیار بسیار هنرمندانه کار شاطر نونوایی که من برای اولین بار از نزدیک کارش رو میدیدم که الحق و الانصاف شاطر ماهر و چیره دستی بود در حرفه ی خودش،این رو از اون جایی میشد فهمید که اگر کسی تمامی مراحل داخل تنور بردن هر 50 خمیر رو از شاطر فیلم برداری میکرد، نمی تونست کوچک ترین تفاوتی در نحوه ی پهن کردن و خوابوندن نون ها در تنور پیدا کنه، و این به نظرم خیلی هنرمندانه و زیبا و صد البته عاشقانه بود،عاشقانه ازین جهت که فقط عشق به یک حرفه و شغل، می تونه همچین صحنه های زیبایی را از یک شغل به نمایش بزاره...
بعد از گفتن بسم الله، در تمام مدتی که مشغول گذاشتن نان ها در داخل تنور بود ثانیه ای هم به اطراف نگاه نکرد و تمام خمیر ها رو بدون هیچ مکسی روی تخته پهن کرد و با یک تکون خیلی ظریف به انتهای دسته ی تخته چوب نانوایی، سر خمیر رو به سنگ تنور گیر میداد و با سرعت چوب رو از زیر خمیر بیرون میکشید و خمیر،کامل کف تنور می خوابید و می پخت و می پخت و می پخت.... و چقدر دلنشینه درست کردن و دادن نون به دست مردمی که برای اولین صبحانه بعد از 30 روز بندگی و مهمانی خدا بیدار شده بودند، در حالی که میدونی نان، روزی خداست و تو واسطه برای رسوندن روزی خدا به دست بنده اش، شاید به همین دلیل هم بود که شاطر تمام دقایقی که نون ها رو در تنور میچید، شدت هرم و داغی تنور رو روی پوست دست و صورتش حس نکرد و شاید لیوان آب خنک توی یخچال نانوایی، که با یک "سلام بر حسین"،بعد از یک تنور داغ و لبی خشک نصیب شاطر شد، عیدی عید فطر بود و روزی بی منت خداوند و این زنجیر همیشه ادامه دارد...
پ.ن: وقتی نون ها رو گرفتیم اومدیم توی ماشین همسرم بهم گفت که تمام مدتی که من با هیجان مراحل پخته شدن نون ها ،که بهتره بگم به هنر زیبای نانوایی نگاه میکردم ،با زدن به شونه های همسرم ازش می خواستم که به  داخل نونوایی نگاه کنه و کلا فراموش کرده بودم که راجع به چه موضوع ای بحث می کردیم...
شاید به این خاطر بود که در تمام اون دقایق به این فکر میکردم که اگر مرد بودم، دوست داشتم نانوا باشم یا نه؟؟...
پ.ن: خدایا شکرت برای فرصت مجدد سی روزه ی بندگیت...

*عید سعید فطر بر تمامی مسلمانان جهان مبارک*
به امید آزادی کامل فلسطین و مسلمانان جهان از دست ظلم
آمین
یاعلی 


[ چهارشنبه 8 مرداد 1393 ] [ 01:21 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]
امروز 25 ام خرداد وروز دیگه...

با اشتیاق تمام به پیشواز روزی میرم که 3سال پیش بزرگترین اتفاق زندگیمو برام رقم زد...Yah
                                
                           شاید من و اوی قصه ی زندگیمون، 8 سال پیش که واسه باهم بودن نقشه میکشیدیم، هیچ وقت باور نداشتیم روزی برسد که رویاهایمان به حقیقت تبدیل شود...   
                                      
چه برسد که سالگرد تحقق رویاهایمان را کنار هم که نه فقط کنار هم،کنار واقعیه واقعیه هم
                                                                             جشن بگیریم...
             شاید بعد از اون اتفاق ناگوار 4 ماه پیش
                                                         یه تولد یا یه سالگرد بتونه روحیه زندگیمو  یکم تغییر بده
                                                                      که یه تلنگر روحی تو این اوضاع واقعا لازممه...

پ.ن:آقا احتمالا کلا یادت رفته که من یه صندوقچه قدیمی اینجا دارم که ناب ترین های زندگیمو توش به یادگار میزارمComputer، تا حافظه ی اکسترنال ذهنم بشه تو شرایطی که از شدت فشار زندگی، هیچ چیزه خوبی توی ذهنم نمیاد....
                                اما من مینویسم چون نیازی نیست که بخونی تا بدونی...
                                            که لحظه لحظه ی زندگیمون حرفای اینجا رو فریاد میزنه...پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/
بهترینم...
همه ی وابستگی زندگیم...پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/
تکیه گاه روزای سختم...
ناب ترین حس عاشقانه ام...
گرمی دستانت در گرم ترین روزهای تابستان لطیف ترین خاطراتی را برایم به یادگار گذاشته
              که برای سردترین روزهای زندگی هم، انرژی ماندن دارم
                                          و این باهم بودن را مدیون نگاه مهربان خدا ایم....
                                                                           برای باهم بودنمان خوشحالم....
                                                                                                             ممنونم که هستی...




پ.ن: سومین سالگرد ازدواجمون پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/مبارک....
                                                                            به امید صدمین سالگرد ازدواجمون....
[ یکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ تو هم شاد باش... ]
بهت خیره میشم...
از این که اینقدر مرتب و آراسته ای لذت می برم... ازین که به پات وقت می ذارم  و هروز میام پیشت اصلا پشیمون نیستم...
من و تو دوستای خوبی هستیم...
همیشه بوی خوبی میدی...
                           بوهایی که هرکدوم واسم یه خاطرس...
هر بویی از یه روز باهم بودنمون حرف میزنه
                                                          از یه خاطره... از یه دور همی و یا شایدم یه مهمونی...

همیشه سردترین ها و گرمترین های زندگی من روی دوش تو بوده،اما هیچ وقت گلایه ای نکردی...
هروقت بهت نیاز داشتم پیشم بودی
                                                و چه سخاوتمندانه  برای خوشبختی من سوختی...
از باهم بودنمون لذت می برم...

از این که توو هر شرایطی، توو ناخوشی ها و خوشی هام، توو بدخلقی ها و عصبانیتام، توو لوس شدنا و تنبلیام، از این که تو هر شرایطی کنارم موندی قدر دانتم...

ممنونم که هستی آشپزخونه ی عزیزم...
                                                        دوستدار تو خانوم خونه

[ سه شنبه 17 دی 1392 ] [ 01:29 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم یگو... ]

یکم که به عقب برگردیو خوب تو چاله چوله های زندگیت کندوکاش کنی،اونوقته که تازه میفهمی سرجمع واسه یک هزارم  داده های خدا هم شکرگزار نبودی که حالا هر روز بیشتر و بیشترشو هم می خوای، که اگه یه ثانیه هم دیر و زود بشه زمین و زمانو بهم میدوزی که چرا و چرا و چرا...

بهت پیشنهاد می کنم به جای چک وچونه زدن با خدا یه دوتا چک بزن به خودت،بلکه بیدار شی...


[ چهارشنبه 4 دی 1392 ] [ 02:54 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]

امروز برام صورتیه
                  
رنگ کفش جغجغه ای بچگی هام، رنگ گلسر کوچولو هایی که مامانی به زور روی موهای نداشتم، نگهشون می داشت و قربون صدقه ی کله ی کچل دختر کوچولوش می رفت...

امروز برام یاسیه
                  رنگ مانتو شلوار اول دبستانم، رنگ همون روزا،رنگ کیف و کفش و جامدادیم، رنگ دوستامو قهر و آشتیامون،رنگ بازی و لی لی و گرگم به هوا...

امروز برام نارنجیه
                 رنگ بلوغ و تردید، رنگ نیاز به دیده شدن، رنگ گذر...

امروز برام سرخابیه
                    رنگ تحرک، رنگ تلاش، رنگ استرس، رنگ کنکور، رنگ تابستون 88....

امروز برام آبی فیروزه ایه
                          رنگ خوشبختی، رنگ انتخاب کردن و انتخاب شدن...

امروز برام سفیده
                   
رنگ لباس عروس و رز های پیچیده شده توی دسته گلم...

امروز برام سبزه
                 رنگ زندگی، زندگی، زندگی...
                                                                              
امروز برام پر خاطرات رنگارنگه...

یکی یکی برشون می گردونم توی جعبه ی قرمز خاطراتم...
باهاشون دست تکون می دم و براشون اشک می ریزم...
بهشون می گم که خیلی خیلی دوسشون دارم و هیچ وقت فراموششون نمی کنم...

در جعبه رو که می بندم آخرین قطره ی اشکم می ریزه روی روبان گلی دور جعبه
روبان آروم چشماشو باز می کنه و با یه لبخند ملیحی بهم می گه
21
امین قطره بود
خیالت راحت باشه من اینجا مراقبشونم...

و حالا که همه ی خاطراتمو یکجا نگاه می کنم امروز برام قرمزه
رنگ عشق رنگ جعبه ی خاطراتم...

پ.ن:الان که دارم این پست رو می ذارم یه اس ام اس از طرف بابام اومد،برام نوشته:

"                
سرمست رایحه ی آمدنت هستم، گل دختر بابا تولدت مبارک..."

                               باااااااااااااااااابااااااااااااااییییییی  


[ دوشنبه 9 مرداد 1391 ] [ 02:54 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]

باطری من که دو سه روز مونده بود به ماه مبارک تموم شده بود
ماه رمضون برا ماهایی که با باطری کار می کنیم مثل شارژر می مونه،هرسال یک ماه اونو شارژ می کنیم و به همون میزانی هم که شارژ شدیم در سال بازده معنوی داریم...
           اما یه چیزی که تو هر ماه رمضون خیلی پر رنگ به چشم می خوره اینه که،هر سال که بزرگتر می شیم این باطری هم نسبت به سال قبل کهنه تر می شه و به طبع شارژ کردنش هم سخت تر،بعضاً گاهی تمام و کمال هم پرنمی شه و این جوری مثل من،چند روز مونده به ماه رمضون،شارژ تموم می کنیمو به قولی دیگه نمی تونیم استارت بزنیم...
راستشو بخواین دقیقا همینجاست که ما باطری ای ها حسرت می خوریم به اونایی که معنویاتشون باطری نداره معنویاتشون یه درخت که هر سال بزرگ و بزرگتر می شه و هرسال پربارتر،و ماه رمضونا فقط براشون بهونه ای واسه هرس کردن و کندن علف های هرز باغچه ی دلشون...
                                                                                                پس ای همه ی اونایی که جز دسته ی دومین،ما باطری ای ها دلمون واسه همراه شدن با شماپر می زنه،برامون دعا کنید تا شاید با دعای شما،بذر انسانیت تو وجودمون جوونه ی معنویت بزنه و ما هم این باطری های کهنه رو دور بندازیم و بشیم باغبون نو نهال های دلمون...

  التماس دعا از همه تو این روز ها 

  یاعلی   


[ جمعه 6 مرداد 1391 ] [ 02:35 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]

شركت، چهارشنبه، 21 تیر، ساعت ناهار

خانم همكار یك: آخ جون ناهار،واااای دیگه از یكی دوهفته ی دیگه ماه رمضونه،نمی تونیم غذا بخوریم...
خانم همكار دو: غذا چیه؟؟ آب،آب رو بگوو...
خانم همكار یك: وااای آب نه،غذا،غذا نخوردن سخته...
خانم همكار دو: نه آب نخوردن واسه من از همه سخت تره،فك كن... من به شخصه اگه آب نخورم هلاك می شم تو روز، هیچی نخورم ولی همش اب بخورم...

شركت، یكشنبه، 25 تیر، ساعت ناهار

خانم همكار یك: واااای دیگه از یكی دوهفته ی دیگه ماه رمضونه،نمی تونیم غذا بخوریم...
خانم همكار دو: غذا چیه؟؟ آبو بگوو...
خانم همكار یك: وااای آب نه،غذا،غذا نخوردن سخته...
خانم همكار دو: نه آب نخوردن واسه من از همه سخت تره،فك كن... من به شخصه اگه ...............


[ یکشنبه 25 تیر 1391 ] [ 01:40 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]
زمین و زمان،خدا و آسمان،پرنده و رویا،باد و ابرها،گل ها و سبزه ها،خیابان و آدم ها،خنده ها و گریه ها،عشق ها و نگاه ها،روزها وشب ها،غم ها و آغوش ها...
                                     همه ی این ها از آن تو خواهند بود در شبی كه تو دیگر تنها برای خودت نیستی...

این ها همه هدیه های عشق اند هنگامی كه خودت را آرام به آغوشش سپردی...

                        http://s1.picofile.com/file/6963932592/AllFoto_ir_2074.jpg
پس امشب آنقدر خوشحال باش
                                                آنقدر برقص و شادی كن
      تا همه ی امشب ذخیره ی خنده هایت شود در سختی های زندگی،تا اگر مواجهش شدی،لبخندی به صورتش پرت كنی از جنس عشق،تا از شرمندگی استقامتت،كوچك شود و تو هضمش كنی در درون گذشت زنانه ات،و آنوقت تو می شوی تجلی بانوی آفتاب
                           همیشه خندان و همیشه بخشنده....

*دیشب عروسی آبجی عاطفه بود،پس احتمالا این پست هم مال اونه... خوشبخت بشی خانم گل...

[ شنبه 24 تیر 1391 ] [ 01:41 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]

یک قدم،دو قدم،یک متر،دو متر،یک کیلومتر،دو کیلومتر،سه کیلومتر...
تا همین چند وقت پیش هم می تونستم فاصله کیلومتریمو از خدا اندازه بگیرم،اما الان دیگه مقیاس فاصله از دستم در رفته...
                                            کسی می دونه بعد کیلومتر چیه؟؟...

                                                                               خدا جونم کجا داریم میریم؟....


[ چهارشنبه 21 تیر 1391 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]

بالاخره سکوت چند روزه شکسته شد و امروز با خانم ها توی شرکت حرف زدیم...
البته فکر کنم دیگه از اون ور افتادیم چون انقدر حرف زدیم که دیگه آخراش حرفی نداشتیم و همینجور همو نگاه می کردیم...
 سر حرفمون هم از اونجایی شروع شد که من یه بسته خوراکی اوردم بهشون تعارف کردم,که بعد یکیشون که خیلی بامزه و شوخه گفت:
                                         ااا؟؟.... خانم آقای مدیر هم آره؟؟؟؟ ....

که بعد من خندم گرفت و یه خاطره ای از خواهر زادمو براشون تعریف کردم که چون من خودم خیلی اهل هله هوله ام و همیشه هم که پیش این یه دونه خواهرزادم که عاشقشم میرم براش کلی خوراکی می خرم،به من میگه خاله خوراکی...

                                دیگه شوخی شوخی تو شرکت هم شدیم خاله خوراکی...

                                                          یا علی


[ چهارشنبه 21 تیر 1391 ] [ 01:36 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]
امروز صبح مرگ خواب بودم... نمی خواستم پاشم بیام سركار...
اما اومدم...
الانم كه اینجام واسه اینه كه خودمو مجبور كردم كه دوباره شروع كنم به نوشتن...
نقاشی رو هم باید دوباره شروع كنم،اما نوشتن مهم تره... اگه ننویسم ذهنم كند میشه...
                                                                                                                                       كندتر

پ.ن: مخصوص همسر گلم البته اگه اومد اینجا


[ سه شنبه 20 تیر 1391 ] [ 06:52 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]
باورم نمی شه،امروز سومین روز كاریه و با اینكه تو اتاقی كه من مشغول به كارم دوتا خانم خوب و با نشاط و بگو بخند،هست؛ اما منه پرحرف تو این سه روز فقط در حد سلام و خداحافظ باهاشون حرف زدم...
از اینكه احساس كنن چون خانم آقای مدیرعاملم،خیلی حرف نمی زنم و ساكتم،متنفرررررررم ...
دست خودم نیست،انگار اصلا دهنم باز نمیشه...

[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 02:58 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]
صبح بخیر...
                           اینجا رو دوست دارم... با همه ی خاطراتش...با همه ی نوشته هاش...با همه ی نوشته هام...
                                 كاش دیگه از هم جدا نشیم...

                                        تو صمیمیتر از آنی كه دلم می پنداشت...
[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 06:55 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]
                                                       قالب جدیدمو دوست دارم...
[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ ... ]
راننندگی آسونه,اگه دقت رو هم چاشنیش کنی خیلی آسونتر هم میشه....
به شرطی که اون کسی که بغلت می شینه هی پشت هم جملات ناامید کننده نزنه....
خیلی تند میری....  حواست به بغل هست؟؟... نرو تو لاین سرعت.....
شاید تقصیری هم نداشته باشه و از روی دلسوزی بگه، اما من بدون این حرفها خیلی دقت بیشتری دارم...
چی بگم؟...

[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 08:05 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]

سلام

دیگه هیچی راجع به تاخیرم نمیگم،چون چوپان خالی بند شدم...

فقط اومدم بگم از امروز به پیشنهاد شوهرم اومدم توی شركتشون مشغول به كار شدم...

عرفانه: برای یه استراحت طولانی بعد از امتحانای این ترم،برنامه ریزی كرده بودماما الان باید هر روز از ساعت 8 تا 5 بیام سر كار
از كارم خوشم اومده،نمی دونم

وجدان عرفانه: شاید لازم باشه یكم تابستونا هم مدیریت شده بگذرن

عرفانه: چی بگم؟یعنی نمی تونم صبحها ساعت 10-11 از خواب پاشم؟؟؟

وجدان عرفانه: نه

پ.ن: وجدان عرفانه: تازه عرفانه ، چون محل كار توی طرح ترافیک ،10-11 كه چه عرض كنم؟ قبل 6.30 باید از خونه بزنید بیرون

                                                                  یاعلی

 


[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 02:55 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]

از بالای اتوبان باقری تا دم  مترو باقری 22 تا صندوق صدقات بود.

                                                                         صدقمو انداختم تو 22 امی...

پ.ن : یه موقع هایی معجزه صدقه رو با تمام وجود می شه حس کرد.


[ دوشنبه 18 مهر 1390 ] [ 09:48 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ تو هم بگو... ]

شاید ازین به بعد بتونم شنبه ها آپ کنم...

10-12 که کلاس ندارم می تونم از بیت المال دانشگاه (متحول شدم،معلومه؟)استفاده کنم و آپ کنم

امروز که فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه چون پریروز با دخترهای یونی رفته بودیم کوه و الان به شدت ماهیچه های پام درد می کنه و حتی در برخی از نقاط با لرزش شدید مواجه هستیم

خلاصه پام درد می کنه نمی تونم بنویسم

این سری که جستیم

                                                                   یاعلی

 


[ شنبه 9 مهر 1390 ] [ 10:43 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ تو هم بگو... ]

                                                                             

                  

 تولد متاهالی هم عالم خودشو داره......تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

 

                                                     تصاویر زیباسازی ، عكس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com   تولدم مبارک... تصاویر زیباسازی ، عكس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

پ.ن: تولد وبلاگمم 31 تیر بود،فکر نمی کردم یادم بره،اما رفت... دوسش دارم و از اینکه هست خوشحالم

                                    تصاویر متحرك ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com

       تصاویر متحرك ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com صندوقچه ی درد و دلام تولد توام مبارکتصاویر متحرك ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com


[ شنبه 9 مرداد 1389 ] [ 06:59 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ هدیه ی دوستان ]
                         
 
    ذهنی فكر می كردم  دو ماهی هست كه ننوشتم ، اما وقتی تاریخ رو از رو آخرین پستم چك كردم باورم نمی شد 4 ماهه كه گذشته و من ننوشتم...

    اون قدر همه چیز شیرین بوده كه متوجه گذر زمان نشدم...
 
    دوری طولانی ای شد اما برام دوست داشتنی بود...
 
               هیچ احساسی مثل عشق نمی تونه ثانیه ها رو با سرعت نور بگذرونه...
  
  عرفانه كوچولویی كه با شروع این وبلاگ به سن قانونی رسیده بود حالا شد یه خانم متاهل و متعهد...
 
    روز ها و هفته های خوبی رو گذروندم و امیدوارم این روزهای خاص و پر از بركت برای همه ی دوستان هرچه با بركت تر فرا برسه و اگرم رسیده براشون پر از عاقبت به خیری باشه...
   
    تاخیر خوبی بود ، تاخیرم رو ببخشید...
     
                                    از همه ی دوستان التماس دعا دارم
                                                                                                     یاعلی 

[ شنبه 12 تیر 1389 ] [ 10:17 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ تو هم بگو... ]

               

موقعیت : مترو - ایستگاه علی آباد
زمان : صبح یه روز زمستونی - زمانی که ناخواسته دلت برای هر جنبنده ای می تپه

...خانوما تو رو خدا ، از این ویفرا بخرید ، شیش تاش هزار تومنه فقط ، خدا خیرتون بده ، برای رضای خدا بخرید ، پدر و مادرم فوت کردن ، دعاتون می کنم ، به این خواهر کوچیکم رحم کنید ، دعاتون می کنم...

و وقتی انگشت اشاره شو دنبال می کنم میرسم به یه دختر کوچولوی 7،8 ساله که به طرز ناشیانه و کاملا مصنوعی  لباس های به ظاهر کهنه ای تنش کرده بود ، یه نگاه به خواهر بزرگتر می ندازه و با ناراحتی ای ،  تولید همون لحظه ، شروع می کنه به گفتن نوشته وار و بدون غلطه

...یه بسته دستمال کاغذی بخرید ، خدا خیرتون بده ، فقط بسته ای سیصد تومن ، خانوما تو رو خدا...

دلم براش می سوزه ، اما نه برای معصومیت ساختگی چهرش
برای اینکه الان ، ساعت 9 صبح باید پشت نیمکت های مدرسه باشه نه اینجا تو مترو اونم برای دست فروشی

و نگاه مضطرب خواهر به روی دخترک به صورت محسوسی پیداست
شاید از این می ترسید که حقیقت از حرفهای دخترک فوران کند

نفهمیدم که ترس بود که میان حرفهای کودک پرید یا نیاز ؟!

اما بازهم با همان صدای نالان

...خدا خیرتون بده خانوما ، به خواهر کوچیکم رحم کنید ، پدر و مادرمون مردن ...

وناخودآگاه دل ها می ریزد وقتی دخترک مصنوعی تر از قبل غمگین می شود
و معصومیتی که بعد از فروختن دو بسته دستمال کاغذی نبود

ایستگاه شهر ری

دخترک همونطور که با اشتیاق پول ها رو توی جیبش می گذاشت ، با لحنی که اثری از اندوه چند ثانیه قبل توش نبود ،با همان صداقت و سادگی کودکانه به خواهر بزرگترش می گه

... معصومه...معصومه.... بابا گفت شهر ری پیاده شیماااا...

و حتما خواهر این را نمی دانست که صداقت ویژگی جدایی ناپذیر از کودکان است که اون طور شتابان و با عصبانیت خود و کودک را ، به زور ، از بین در هایی ، که حالا ، با به صدا در اومدن یه سوت کوتاه داشت بسته میشد، به سکو رسوند ...

و شاید سنگینیه صدای نالان خواهر بود که روی پاهایم نشست ، و توی ذهن دختری که به در های بسته شده ی مترو خیره شده بود و یا روی بسته ی دستمال کاغذیه خانمی که ،  تقلا می کرد تا زودتر دستمال ها رو توی کیفش بذاره...

و شاید اون هم می خواست  زودتر فراموش کنه...

خانوما خدا خیرتون بده ، دعاتون می کنم ، پدر و مادرم فوت کردن....................

                  

                                       

 


[ سه شنبه 11 اسفند 1388 ] [ 01:30 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ تو هم بگو... ]

وعده گاه مردم انقلابی

فردا  22 بهمن

میدان آزادی

یاعلی

            

 


[ چهارشنبه 21 بهمن 1388 ] [ 07:09 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ تو هم بگو... ]

  وای اگر امسال هم آیی و من غافل شوم از روی تو

  دل دگــــــــر یــادی ندارد از نشــــــــان و بــــــــوی تو

  دل پر از تاریکــــــــــی است و بی خبـــــــــر از یاد تو

   جان زینب، رو سیاهم بر نگردان،تا شوم در کوی تو

                       

                                                            سروده شده در  اربعین 87


[ دوشنبه 12 بهمن 1388 ] [ 09:32 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ نظرات ]

                       

 

دستور پختش رو از خود مامانی گرفتم ، ریز به ریز ، حتی تایم آبكش و پخته شدن رو هم با تایم غذاهای مامانی مچ كردم.
پیاز های ریز  شده رو تو مایتابه  سرخ می كنم ، همینطوركه داره سرخ می شه ،قارچ هایی كه حلقه حلقه كرده بودم رو می ریزم كه با پیاز تفت بخوره

خندم می گیره ، بچه كه بودم از قارچ می ترسیدم ، همیشه فكر می كردم قارچ ها همه سمی هستن و هركی كه بخوردشون باید مسموم بشه و بمیره ، برای همین هیچ وقت قارچ نمی خوردم

نوبت مرغ های تیكه تیكه شده می رسه كه از قبل پخته بودمشون ، وقتی به مایه اضافه می كنم صدای جلیز ویلیز روغن همون هیجان درون منه كه برای پخته شدن غذا داشت لحظه شماری می كرد

یه حس نو داشتم
حسی كه قبلا تجربه اش نكرده بودم

آهنگ مورد علاقم داره پخش می شه
بوی باران.... بوی سبزه..... بوی خاك......شاخه های شسته......
اما حتی فرصت زمزمه كردن همراه شعر رو هم ندارم

شیش دنگ حواسم به غذاس

بی صبرانه منتظر آماده شدن این مایه ماكارونی هستم

بوی رب گوجه فرنگی  منو می بره به دوران كودكیم ،اون موقع ها كه از علاقه زیادم به رب گوجه  ، خلاف بزرگم ناخنك زدن به رب های تو یخچال مامانی بود

بعد از رب ، فقط بوی نعنای تازه اس كه می تونه حس تازه بودن رو توی روح غذام جاری كنه
مایه ماكارونیم آماده اس

آب رو میذارم روی  گاز 
5
 دقیقه ای استراحت می كنم ، صدای قل قل آب ،آلارم می ده كه وقت ریختن  ماكارونی ها رسیده
ماكارونی ها رو میریزم توی آب ، انگار خوشم اومده ، یكی یكی می ریزمشون  ، پروانه ای ، پیچی ، پاستا...

عرفانه ی كوچولوی مامانی ، فكرشم می كردی یه روزی به جای اینكه بلعنده ی ماكارانی باشی ، آشپز ماكارانی بشی؟

8 دقیقه به تایم مامانی ، ماكارانی توی آب می جوشه
صدای ماكارانی ها دراومده ، انگار برای آبكش شدن از همدیگه سبقت می گرفتن و می اومدن روی آب

حالا می فهمم كه چرا مامانی گفت 8 دقیقه
ماكارانی ها بیشتر از 8 دقیقه نمی تونن احساساتشون رو مخفی كنن ، بعضی هاشون اون قدر برای پخته شدن عجله داشتن كه می خواستن از قابلمه بیافتن بیرون

چه وجه تشابهی ، منم همین قدر كوتاه می تونم احساساتم رو مخفی كنم

آبكش رو میذارم تو ظرفشویی و بهشون می گم كه آماده باشن
انگار با شنیدن این حرفم آروم می شن ، چون به محض اینكه زیر گاز رو خاموش كردم حتی یكیشون هم نیومد روی آب
حالا همشون آروم منتظرن كه از روی هم سر بخورن و بریزن توی آبكش
منم به اندازه ی اونا برای پخته شدن غذا هیجان دارم

پخته شدن ماكارانی ها به سوختن دستم با بخار آب  می ارزه ، برای همین سریع فراموشش می كنم

سیب زمینی های حلقه حلقه شده رو می ذارم كف روغنی قابلمه
ته دیگ سیب زمینی ماكارانی های مامانی یه چیز دیگس
اما حالا این من بودم كه داشتم ماكارانی رو درست می كردم

هنوز اون حسه داره قلقلكم می ده

یه لایه ماكارانی ، یه لایه مایه ماكارانی ، یه لایه ماكارانی ، یه لایه ....
پنیر پیتزا و دم كنی و در قابلمه و انتظار برای پخته شدن ، به تایم مامانی ، 45 دقیقه

تمام 45 دقیقه رو به اون حس فكر میكنم كه در طول آشپزیم بهم انرژی مضاعف میداد ، اون حس رو دوست داشتم
هیچ وقت قبلا این حس و شوق رو برای پختن غذا نداشتم

دم كنی رو بر می دارم ، بوی پنیر پیتزا همه ی آشپزخونه رو پر میكنه ، حالا با تمام وجود گرسنه ام ،

دلم می خواد بچشم ونظر بدم
دلم می خواد بچشه و نظر بده

چی ؟؟؟  چی گفتی؟؟؟؟
بچشه؟؟ كی؟؟ كی بچشه؟؟؟؟؟

چه عجب صدات در اومد ، 45 دقیقه اس دارم بهت فكر می كنم ، یه حدسایی می زدم ، این همه شور شوق برای یه علاقه ی ساده نمی تونست باشه

عاشق شدی؟....

پس عاشقش شدی....

دیگه نگران نباش
تو الان یه نیرویی داری كه رو دستش نیومده
عشق
پس
حتما از دست پختت هم خوشش می آد
چون چاشنی عشق بهشون می زنی


[ جمعه 9 بهمن 1388 ] [ 05:18 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ تو هم از این حس ها داری... ]

باز صدای سکوت شب...

و باز هم همان حس غریب آشنا...

               باز به این می اندیشم که چرا در این عصر ماشینی

 همه تو را فراموش کرده اند.

همگی طوری رفتار می کنند که گویی

                                      هزاران خدا دارند.

شاید فراموش کرده اند که این ماشین ها فقط با اراده تو در حرکت اند.

نمی دانم....

وای که چقدر غریبی خدای من!

 

 

                     خداوندا ! من در كلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم ...

 


برچسب ها: خداوندا ! من در كلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم، كه تو در عرش كبریایی خود نداری، من چون تویی دارم...، و تو چون خود نداری،
[ دوشنبه 5 بهمن 1388 ] [ 02:36 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

بعضی ها میگن نوشتن سخته!!
اما نوشتن زمانی سخت می شه که نوشته حرف دلت نباشه...
من حرفای دلمو می نویسم...
تو هم همین کارو بکن...
اونوقت می بینی که نوشتن چقدر هم لذت بخشه...
التماس دعا
یا علی
نویسندگان
نظر سنجی
ملاک شما برای بهترین بودن؟









آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب