تبلیغات
به کجا چنین شتابان...

به کجا چنین شتابان...
بیمار کسی باش که درمان تو باشد...
قالب وبلاگ

 

                            رضا امیرخانی

 

 

بعضی ها عادت دارن تا از خوندن یه کتاب فارغ میشن شروع می کنن به نقد کتاب ، یا بهتر بگم اصلا کتاب رو می خونن که اون رو نقد کنن...

اما هیچوقت با این دید شروع به خوندن کتابی نکردم...

دوست دارم وقتی کتابی رو می خونم توی موضوع کتاب غرق بشم ، بشم یکی از شخصیت های کتاب که نقشش تماشا و پیگیری نقش شخصیت های دیگر داستان...

معتقدم اگه با دید انتقاد وارد جریان داستان بشیم ، دید انتقادی ، مانعیه برای دریافت اون نکته های کوچیک آموزنده ای که نویسنده با ظرافت تمام بین اثرش قرار می ده...

برای همین در طی  تقریبا یه روزی که رمان (( بیوتن )) آقای امیرخانی رو خوندم ،واقعا خودم رو وارد روند داستان کردم  تا حتی از ظریف ترین پیام های نویسنده هم باز نمونم...

اون قدری که حتی دوست نداشتم به تلفن ها یا پیامک ها جواب بدم یا برا دیدن سریال رستگاران از اتاقم خارج بشم...

             

 

من به این کاری ندارم که چرا نویسنده می گه ارمیای بیوتن همون ارمیای ارمیاست؟؟ که گویا زمین تا آسمونه تفاوته بین ارمیای ارمیا با ارمیای بیوتن

من به این کاری ندارم که چرا سوزی ِ بدکار اول داستان شد آدم خوبه آخر داستان؟؟

من به این کاری ندارم که چرا ارمی بعد از دیدن آرمیتا تو دیسکو اون هم بدون حجاب هنوز تصمیمش برا ازدواج پا بر جاست؟؟

کاری به این ندارم که چرا ارمی نمازشو تو دیسکو می خونه در حالی که ممانعتی برا خروجش وجود نداشت؟؟

یا این که چرا سهراب میگه رقص سوزی صورت مثالی نماز ارمیاست؟؟

من حتی به این هم کاری ندارم که توی صحبت های ارمی و آرمی سر قبر سهراب هیچ بویی از تفاهم نبود چه برسه تصمیم برا ازدواج؟؟

اما تو این پست فقط از خودم و کتاب می نویسم ،از نظرات شخصیم ، از احساسات درگیر شده ام با جریان کتاب ، از اینکه عاشق نثر و فکر نویسنده ی بیوتن هستم

از این که به قول خشی ( یکی ازشخصیت های کتاب بیوتن ) رضا امیرخانی جزء تاپ تن  نویسنده هاهست

از این که خوشحالم از آشنایی با این کتاب ، جداٌ

به قول یکی از دوستان نثر جذاب این کتاب باعث میشه که یک ثانیه هم نتونی از خوندنش دست بکشی...

شاید واسه خاطر همین هم بود که 12 ساعته خوندنشو تموم کردم ، آخر فصل پایانی رو حدود ساعت 3.30 صبح خوندم

فکرم مشغوله به ارمیا و شماره پیامکی که آخر کتاب واسه آرمی اومد ...

به این که واقعا سوزی چه جور آدمی بود؟؟

آرمیتا بهتر بود یا سوزی؟؟  آرمیتایی که به خاطر دروغ اولش تو فرودگاه  دیگه نمی شد تو فصل های بعدی کتاب به حرفاش اعتماد کرد

حتی به عشقش هم نمی شد اعتماد کرد

اما با این فکر که ( بنده شناس دیگری است ) می خوابم...

از اون روز ذهنم همش با ماجرای کتابِ

همش با ارمیا و اون ریش بلندش و ایمان و روحیه آرومش ِ

تا یه جایی از داستان ،تقریبا نزدیکای فصل آخر ، دلم گرفته بود ،احساس می کردم ارمیا داره قربانی ماجرا می شه

اما آخر کتاب یه روحیه مضاعفی گرفتم ، همین باعث شد ایمانم قوی تر از قبل بشه

حالا دیگه می فهمم ایمان ، زمان و مکان نمیشناسه

ایمان می تونه وسط تمدن مدرن و پیشرفته ی غرب ، وسط دیسکو ریسکو و در حین شنیدن صدای مدونا به اوج تجلی خودش برسه...

ایمان بشه همدم تنهایی ،بشه سهراب

سهرابی که با تک تک کلماتش درس بندگی به ارمیا می داد ، بندگی مدرن...

بشه ایمانش ،ایمان لطیف ارمی

حالا دیگه می فهمم که  اگه آدما بتونن تا یه جایی ، به هر طریقی ایمانشونو حفظ کنن ، از اون جا به بعد دیگه این خدا که ایمانشون رو نگه مداره ...

دیگه این خدا که می گه تو تلاشتو کردی ، بندگیتو کردی ، از این جا به بعدش توی آغوش من زندکی کن...

دیگه این خدا که باعث می شه اگه آرمیتا و ارمیایی هست و کاندویی توی استون وسط سرزمین کفر و سقف و تنهایی ، شیطون نفر سوم نباشه...

وقتی ارمیا از همه جا ناامید و فکر می کنه فقط به درد مردن می خوره ، وبرای غافل شدن از زمین و زمان می ره که رقص سوزی رو تو دیسکو تماشا کنه تا مثل بقیه تماشاچی ها از خود بی خود بشه ،  این خدا که زمین و زمان رو جوری مقدر کرده که سوزی عصر همان روز به دیسکو زنگ بزنه و بگه که دیگه برای اونجا کار نمی کنه ، چون دیگه خدا نمی خواد دفتر سفید زندگی ارمی لکه دار بشه...

خوشحالم چون حالا دیگه می فهمم ،توی سرزمین های خیلی دور از ما ، جایی که ما با نام سرزمین کفر ازشون یاد می کنیم ، آثاری از خوبی ، نور های کم اما پر سو از امید هنوز وجود داره

هنوز همه ی سرزمین ها از خوبی ها پاکسازی نشدن...

هنوز هم آدمهایی وجود دارن که از شنیدن اسم  امام خمینی توی غرب همون قدر خوشحال می شن و اشک می ریزن که توی ایران و زمان انقلاب...

که امام رو نه برای انقلاب که برای روح بلندش گرامی می داشتن...

خوشحالم که اگر خشی هست و جیسن و عبدالغنی ، که اگه بیل هست و سرزمین  کفر، همین میتونه کافی باشه برا از بین نرفتن  تعادل خوبی ها و بدی ها ، که ارمیا هست ، که به اندازه ی همه ی بدی ها خوب است و صادق...

و این بار خوشحالم برا آشنایی و خوندن این کتاب

و آشنایی با آقای امیرخانی

 

 که نمی دونم واسه هم دوره بودنش توی دانشگاه با شوهر خواهرم  و تعریف های ایشون از فوتبال ، درس و اخلاق خوب امیرخانی

یا علاقه زیاد یکی از دوستان نزدیکم اما دور ، از کتاب ها ونثر امیرخانی

به هر حال خوشحالم

و پر از امید

                                                      .:  یا علی  :.

 

( اما اگه نقد یا توضیحی از کتاب می خواید یه عالمه لینک مرتبط  رو گذاشتم ، مطالعه کنید )

این چند تن در مصاف با یک بیوتن

بیوتن از منظر روانشناسی

فصل پنجم "بی‌وتن" در فصل دوم است

از ارمیای ((بیوتن)) می آموزم ! بهترین واکنش عدم شرکت در بازی است.

ارمیای ارمیا وارمیای بیوتن

نقد کتاب بیوتن

سایت شخصی رضا امیرخانی

داستان ‌‌ننویسی! را دوست دارم

                           

 

 

 

 


[ دوشنبه 26 مرداد 1388 ] [ 12:02 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ تو هم بگو... ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بعضی ها میگن نوشتن سخته!!
اما نوشتن زمانی سخت می شه که نوشته حرف دلت نباشه...
من حرفای دلمو می نویسم...
تو هم همین کارو بکن...
اونوقت می بینی که نوشتن چقدر هم لذت بخشه...
التماس دعا
یا علی
نویسندگان
نظر سنجی
ملاک شما برای بهترین بودن؟









آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب