تبلیغات
به کجا چنین شتابان...

به کجا چنین شتابان...
بیمار کسی باش که درمان تو باشد...
قالب وبلاگ

                   

دعوت نامه نیومده خودمون رو داریم میندازیم مهمونی...

دیروز یه کیف بزرگ برداشتم ، خیلی بزرگ، شروع کردم یکی یکی گناهامو ریختم توش، تازه از گناه کوچیکا فاکتور گرفتم. تموم که شد، اومدم که در کیف رو ببندم، از خجالت آب شدم،در کیفه بسته نمی شد، داشت می ترکید، با سنجاق قفلی دو طرفشو بستم که تو راه گناهام ازش نریزه، مردم ببینن، آبروم بره...

همه دست پر می رن مهمونی، با گل، با شیرینی، با چیزای خوب...

دست پر ما رو ...

قراره با این کیف برم مهمونی خدا؟؟

نه اینطوری نمی شه...

چادرمو سرم کردم، کیفو کشون کشون کشیدم دنبال خودم به طرف مسجد محلمون ،چقدر سنگین بود، عرقم دراومد، انگار سنگ قبرمو دنبال خودم می کشیدم. وای خدای من،سنگی که می ذارن رومون اینقدر سنگینه؟؟

توراه همه نگام می کردن،با دست نشونم می دادن،انگار می دونستن تو کیف چی دنبال خودم می کشوندم، زیر چادرم پنهونش کردم و دنبال خودم کشیدم.

رسیدیم در مسجد، تازه اذان زده بودن، پله ها رو رفتم بالا رسیدم جلو در شبستان، یادم افتاد تو کیفم از اون گناهایی که حتی تو مسجد هم نمی شه آوردشون هم هست،همونجا گذاشتمش کنار کفشداری، بدون اینکه نگران باشم کسی ببردش، یه کیف بزرگ پر از گناه به درد کی می خورد؟

رسیدم به نماز، اقامه بستم...    " مغرب وعشا "

پنجشنبه بود، به رسم باقی پنجشنبه ها تو مسجد دعای کمیل می خوندن،کناب دعامو از تو کیفم در اوردم،باز کردم،دعای کمیل اومد، انگار منتظر بود من بازش کنم، شروع کردم خوندن، سرمو بالا نمی اوردم، فکر می کردم خدا بالا سرم وایساده داره نگام می کنه، روم نمی شد با این دسته گلی که جلو در خونش گذاشتم بهش نگاه کنم...

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِرَحْمَتِکَ الَّتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ءٍ

احساس می کردم صدام در نمی اومد،دعام بالا نمی رفت، رسیدم به این جای دعا

اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تَحْبِسُ الدُّعَاءَ

بغضم ترکید، (مثل نوزاد تازه متولد شده که می زنن پشتش تا راه گلوش باز شه،گریه کنه تا داد بزنه،مطمئن بشه می تونه نفس بکشه)، بلند بلند شروع کردم گریه کردن

اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تَحْبِسُ الدُّعَاءَ

دیگه تو حال خودم نبودم، این من نبودم که کمیل می خوندم، دیگه این دعای کمیل بود که زندگی منو مرثیه خوانی میکرد، مثل فیلم همه ی زندگی از جلو چشمم رد می شد.

ظَلَمْتُ نَفْسِی

‏اللَّهُمَّ مَوْلاَیَ کَمْ مِنْ قَبِیحٍ سَتَرْتَهُ‏

کَمْ مِنْ فَادِحٍ مِنَ الْبَلاَءِ أَقَلْتَهُ

کَمْ مِنْ عِثَارٍ وَقَیْتَهُ‏

مثل تجسم اعمال همه ی زندگی جلو چشمم بود.

اللَّهُمَّ عَظُمَ بَلاَئِی

أَفْرَطَ بِی سُوءُ حَالِی وَ قَصُرَتْ

قَصَّرَتْ بِی أَعْمَالِی‏

وَخَدَعَتْنِی الدُّنْیَا بِغُرُورِهَا

 وَ نَفْسِی بِجِنَایَتِهَا

خدایا

خدای مهربونم، من بد کردم...

بد کردم، پشیمونم...

انگار با دعا غسل می کردم

سر و گردنم، طرف راست بدنم، طرف چپ بدنم... قربتا الی الله

همینجوری داشتم سبک می شدم، احساس می کردم اون گناه کوچیکا که ازشون فاکتور گرفته بودم و نریخته بودمشون تو کیف، مایع شده بودن و از گوشه ی چشمام می زدن بیرون، قطره قطره، پشت هم، حالا دیگه صورتم خیس بود، نه صورتم، همه ی بدنم، غسل می کردم، با دعای کمیل

هَیْهَاتَ أَنْتَ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ تُضَیِّعَ مَنْ رَبَّیْتَهُ

أَوْ تُبْعِدَ مَنْ أَدْنَیْتَهُ‏ أَوْ تُشَرِّدَ مَنْ آوَیْتَهُ

مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ

 وَلاَ أُخْبِرْنَا بِفَضْلِکَ عَنْکَ

 یَا کَرِیمُ یَا رَبِ‏

سبک می شدم، غسل می کردم، نه صورتم، همه ی بدنم، غسل با دعای کمیل

نفهمیدم کی گفتیم   وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً کَثِیراً ؟؟

و کی خادم مسجد اومد طرف من؟

-بفرمایید چایی عرفانه خانم، التماس دعا

سید خانم 16،15 سالی بود که افتخار خادمی مسجد رو داشت و آشنایی ما هم مال همین چند سال رفت و آمد توی مسجد بود

از این سید خانم، خانم تر ندیده بودم، اصلا انگار زمینی نبود، یه فرشته بود که وظیفه اش رو زمین، خدمت به آدمای تو خونه ی خدا بود، خیلی دوسش داشتم...همیشه، از همون بچگیم

از خجالت آب شدم رفتم تو زمین، سید خانم با اون همه خانومیش، به من میگه التماس دعا...

تمام صورتم سرخ شده بود از خجالت، تشکر کردم و گفتم : محتاجیم به دعا سِدخانم...

نمی دونم کدوم گناهم بود که تا اون موقع خودشو قایم کرده بود، آروم از گوشه ی چشمم اومد پایین

یهو یادم افتاد، کیفم ، جلوی در کنار کفشداری بود و خانم ها هم دارن از در شبستان خارج میشن، اگه از موضوع خبردار می شدن آبروم می رفت، بدو بدو خودمو رسوندم در شبستان، یه بوی خیلی خوبی تو فضا پیچیده بود، مثل بوی سیب، بوی بهشت، نمی دونم خیلی بوی خوبی بود.

دیدم چندتا خانم دارن باهم پچ پچ می کنن، و یه عده ای هم کنار کفشداری، دور کیف من جمع شدن،گفتم وای، آبروم رفت، همه فهمیدن، خواستم بدون اینکه کسی بفهمه کیف مال منه از اون جا برم،که یه خانمی اومد جلو

-معلوم نیست کیف کیه، خیلی بوی خوبی ازش میاد

رفتم جلو ببینم چه خبره؟ راست می گفت، هرچی جلوتر می رفتم بوی خوب بیشتر می شد، ولی... این بو مال کیف من بود؟ کیف متعفن پر از گناه من ؟؟

داشتم با تعجب به کیفم نگاه می کردم، باورم نمی شد، یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟

سید خانم که تازه با سینی لیوان های خالی چای داشت می رفت سمت آبدارخونه ی مسجد ، اومد و کنار من ایستاد

همه مشغول صحبت کردن راجع به کیف من بودن، لال شده بودم، حتی نمی تونستم واسه سید خانم ماجرای بوی خوش رو بگم، که یهو سید خانم آروم توی گوشم چیزی گفت

 این قسمت از کمیل رو برام خوند

 اللَّهُمَّ لاَ أَجِدُ لِذُنُوبِی غَافِراً وَ لاَ لِقَبَائِحِی سَاتِراً وَ لاَ لِشَیْ‏ءٍ مِنْ عَمَلِیَ الْقَبِیحِ بِالْحَسَنِ وَلاَ لِشَیْ‏ءٍ مِنْ عَمَلِیَ الْقَبِیحِ بِالْحَسَنِ مُبَدِّلاً غَیْرَکَ  

خدایا من کسى که گناهانم ببخشد و بر اعمال زشتم پرده پوشد و کارهاى بدم (از لطف و کرم) به کار نیک بدل کند جز تو کسى نمى‏یابم

و آروم رفت به سمت آبدارخونه

موهای تنم سیخ شده بود، باورم نمی شد، یعنی همه ی اون کارهای زشت من تبدیل شده بود به حسنه؟؟ باورم نمی شد. حالا برا مهمونی دست پرم؟؟

خدا جونم شکرت، شکرت که رو سیاهم نکردی، شکرت که نذاشتی دست خالی بیام به مهمونیت،

حالا دیگه من آماده ی مهمونی ام، با یه دعوت نامه ی شخصی...

خدا جونم       شکرت  

      حلول ماه مبارک رمضان به همه ی مسلمانان جهان مبارک

                                                                                

                                                                            .:  التماس دعا  :.

                                                                                 یا علی


[ جمعه 30 مرداد 1388 ] [ 09:16 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ تو هم بگو... ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

بعضی ها میگن نوشتن سخته!!
اما نوشتن زمانی سخت می شه که نوشته حرف دلت نباشه...
من حرفای دلمو می نویسم...
تو هم همین کارو بکن...
اونوقت می بینی که نوشتن چقدر هم لذت بخشه...
التماس دعا
یا علی
نویسندگان
نظر سنجی
ملاک شما برای بهترین بودن؟









آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب