تبلیغات
به کجا چنین شتابان...

به کجا چنین شتابان...
بیمار کسی باش که درمان تو باشد...
قالب وبلاگ

                           

           

     یادمه 8-9 سال پیش، _ اون وقتا که برای بدو بدو کردن و بازی کردن با دوستای همسن تو محوطه ی باز مسجد و شور و شوق نماز اولی شدن و به قولی به سن تکلیف رسیدن، همراه مامان و بابا به مسجد محلمون می رفتیم _، تو همین ماه مبارک و شبای قدر بود که داشتیم برای مراسم شب قدر می رفتیم مسجد محلمون.

من که شاید قدم هنوز به 120 هم نرسیده بود ، چادری رو که یکم هم برام بلند بود و مامانی روز جشن تکلیف بهم هدیه داده بود رو سرم کردم و دنبال مامان اینا راهی مسجد شدم.

نزدیکای 10.30 شب بود.توی مسجد به رسم هر سال ، سه شبانه روز نماز قضا بجا می آوردن. هنوز یه ماه هم نبود که به سن تکلیف رسیده بودم وفکر کنم نماز قضا شده ای نداشتم، اما با این حال یه شبانه روز نماز قضا خوندم.راستش شیطنت کودکانم مانع میشد دوستام رو در حال بازی ببینم و به اونا نپیوندم...

به یاد ندارم تا همین 5-6 سال پیش، شب قدری رو تا سحر بیدار مونده باشم،همیشه وسط مراسم قبل از قرآن به سر از زور خستگی شیطنتام رو پای مامانی خوابم می برد.(اگه راستش رو بخواین یه موقع های به عشق خوابیدن رو پای مامانی، خودم رو خیلی خسته میکردم تا بتونم سرم رو بذارم رو پاش و بخوابم)

خلاصه اون شب هم بعد کلی شیطنت، به اتفاق دوستان تصمیم گرفتیم قبل از شنیدن هیس هیس های خانم ها موقع دعا خوندن از سر و صدا های ما و اخمناک شدن مامانامون ، مثل یه دختر خوب بریم  کنارشون ساکت بشینیم.

جوشن کبیر که شروع شد منم از رو کتاب دعای مامانی دعا رو با خانم ها می خوندم، بماند که یه جاهایی عقب می افتادم و کلی هم تلفظ های غلط غلوط داشتم...

به سبحانک یا لا اله الا انت ... که میرسید یه جوری سرم رو از رو کتاب دعا بر می داشتم و اینور و اونور رو نگاه می کردم که همه خانوما بفهمن من این یه تیکه رو از حفظ می خونم نه از روی نوشته ای...

چند صفحه که رفت جلو، خسته شدم، کم کم داشتم سرمو می ذاشتم رو شونه ی مامانی که یهو متوجه شد داره خوابم می بره، صدام کرد گفت: عرفانه جان برو ببین سید خانم کاری نداره کمکش کنی؟

منم که می دونستم می تونم تو مسیر تا آبدارخونه دوستام رو هم ببینم، از جا پریدم و گفتم: چشم.

اما کلی دپرس شدم، هم نرگس هم انسیه خوابشون برده بود. اما مریم رو ندیدم...

دست از پا دراز تر رفتم تو آبدار خونه،

-سلام سید خانم

-سلام عزیزم، خوبی؟ مامان اینا خوبن؟

-بله خوبن، سلام دارن، سید خانم اومدم کمک کنم. می خواین چایی هارو ببرم پخش کنم ؟(نمی دونم چرا اونقدر احساس بزرگی بهم دست داده بود که احساس کردم می تونم سینی پر از چایی رو ببرم تو شبستان؟؟)

سید خانم  زیرزیرکی خندید و گفت:

-نه عزیزم، کار تو نیست.من می برم، تو پشت سرم قند بده به خانوما واسه چایی.

بعد همینطور که چایی هارو می ریخت تو استکان سرشو  اورد بالا و ازم پرسید:

-راستی عرفانه خانم ، تکلیف شدی ایشالا؟؟

منم که دوباره کلی احساس بزرگی بهم دست داده بود، یه لبخند شیطنت آمیز زدم و گفتم : بله!!

دستشو کرد تو جیب همیشه پر از شکلاتشو یه شکلات داد به من.کلی ذوق کردم...

پشت سید خانم راه افتادم، همین طور که قند تعارف می کردم، چند تا از دوستای مامانی بوسم کردن و واسه تکلیف شدنم بهم تبریک گفتن. و به ذوق من بسی افزودن...

با دیدن مریم که روی شونه ی مامانش خوابیده بود، دوباره کلی دپرس شدم...

برگشتیم که تو آبدارخونه سید خانم صدام کرد و بعد از تشکر، بهم گفت:

-حالا که به سن تکلیف رسیدی بیا تا بهت یه رازی رو بگم،

منم که باز احساس بزرگی و این حرفا بهم دست داده بودم، رفتم پیش خانم سید وگفتم: بله؟؟

گفت: می دونی که اسم این شبها، شبهای قدره؟

گفتم: بله!!

گفت: می دونی این شبها خیلی بزرگ و ارزشمنده؟

منم که از مامانی یه چیزایی شنیده بودم، گفتم: بله!!

گفت: رازم مربوط به همین شبهاست!

منم که احساس برنامه ریزی روی یه عملیات مهم جنگی بهم دست داده بود سراپا گوش شدم ببینم این راز چیه...

-تو  این شبا هرکس به اندازه ی وسعت روحش، به یه ظرفی تبدیل می شه تا بتونه از برکات این شبها استفاده کنه و اونا رو جمع آوری کنه...، حالا که دیگه تو هم به سن تکلیف رسیدی باید سعی کنی هرسال گنجایش ظرفتو بالا تر ببری تا بتونی از این شبای با عظمت بهترین استفاده رو بکنی.

با اینکه درست حسابی نفهمیدم موضوع چیه  اما به نشانه ی فهمیدن سرم رو تکون دادم و گفتم چشم.

-چشمت بی بلا...! حالا برو پیش مامانت. منم یادت نره دعا کنی ها...

-چشم....!!!!!!

گیج شده بودم، یعنی الان اون همه خانوم تو شبستان تبدیل به ظرف شدن؟؟

دویدم به سمت شبستان،

 با یه عالمه ترس سرم رو بردم داخل...

نه!! ، همه همونجوری هنوز آدمن، ظرف نشدن...

پس قضیه ظرف چیه؟

تو همون شیشه ی درب ورودی شبستان به خودم نگاه کردم که مبادا من تبدیل به ظرف شده باشم؟ ولی نه، شکر ، هنوز آدم بودم...

خلاصه دیگه بی رمق رفتم پیش مامانی،

همین جوری که داشت دعا می خوند روشو کرد بهم و گفت:

خلصنا من النار یارب.... خسته نباشی مامانی، دستت درد نکنه، اجرت با امام علی...

منم که تو کلم پر سوال بود با یه خنده ی تصنعی تشکر مامانی رو جواب دادم و به کتاب دعا نگاه کردم.

مامانی مبهوت بودنم رو متوجه شد و پرسید:

-چیزی شده مامانی؟؟

منم که نمی خواستم وسط دعا مامان اذیت بشه، گفتم : نه، هیچی...

چند دقیقه که گذشت طاقت نیوردم و رو کردم به مامانی و گفتم:

-مامان، من الان ظرفم یا آدم؟

خندش گرفته بود

-یعنی چی ظرفی یا آدمی؟خوب معلومه آدمی...

یه آه همراه با آرامش کشیدم و گفتم:

-آخه سید خانم گفت آدما تو این شبا ظرف می شن تا بتونن برکت جمع کنن...!!!

مامان که حالا تازه متوجه شده بود ماجرا از چه قراره، یه لبخند ملیحی زد و گفت:

آره مامانی!! اما دیدن اون ظرف ها چشم دل می خواد. آدما هرچی بیشتر دعا بخونن و بیشتر خدا رو صدا بزنن، خدا هم زودتر بهشون چشم دل میده،

بعد با یه صدای آروم همراه با یه آه افسوس گفت: قبل از اینکه دلشون پیر بشه...

منم که حالا سوالام دوبرابر قبل شده بود، از شدت خستگی حتی نتونستم از مامانی بپرسم این چشم دل چی هست؟؟ ، یا مثلا رو صورت در میاد؟؟ و اگه رو صورته چرا بهش می گن چشم دل؟؟ یعنی رو شکم در میاد؟؟...

تو همین فکرا بودم که پلکام رفت رو هم، دیگه نمی تونستم بازشون کنم، فقط دستای مامانی رو احساس کردم که سرمو از رو شونه هاش بلند کرد و گذاشت رو پاهاش تا راحت تر بخوابم....

حالا چند سالی که تازه حرفای اون شب سید خانم  و مامانی رو راجع به وسعت روح و ظرفیت وجودی و چشم دل می فهمم.

می فهمم که ظرف وجودی همون نیت قلبی و خالصانه ی خودمونه. اما به زبون بزرگترا...

به زبون خودمونی می شه، هرچی روحمون رو بیشتر صیقل بدیم و نیتمون رو خالصانه تر کنیم، بیشتر می تونیم از این شبای باارزش بهره ببریم.

خلاصه این ماجرا رو گفتم تا اگه این شبا ظرف وجودیتون اونقدر بزرگ بود که جا برا دعا کردن غریبه هایی مثل ما رو هم داشت، التماس دعای خیر دارم از همتون...

                                       

                                               یاعلی  


[ سه شنبه 17 شهریور 1388 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ تو هم بگو... ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

بعضی ها میگن نوشتن سخته!!
اما نوشتن زمانی سخت می شه که نوشته حرف دلت نباشه...
من حرفای دلمو می نویسم...
تو هم همین کارو بکن...
اونوقت می بینی که نوشتن چقدر هم لذت بخشه...
التماس دعا
یا علی
نویسندگان
نظر سنجی
ملاک شما برای بهترین بودن؟









آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب