تبلیغات
به کجا چنین شتابان...

به کجا چنین شتابان...
بیمار کسی باش که درمان تو باشد...
قالب وبلاگ

               

موقعیت : مترو - ایستگاه علی آباد
زمان : صبح یه روز زمستونی - زمانی که ناخواسته دلت برای هر جنبنده ای می تپه

...خانوما تو رو خدا ، از این ویفرا بخرید ، شیش تاش هزار تومنه فقط ، خدا خیرتون بده ، برای رضای خدا بخرید ، پدر و مادرم فوت کردن ، دعاتون می کنم ، به این خواهر کوچیکم رحم کنید ، دعاتون می کنم...

و وقتی انگشت اشاره شو دنبال می کنم میرسم به یه دختر کوچولوی 7،8 ساله که به طرز ناشیانه و کاملا مصنوعی  لباس های به ظاهر کهنه ای تنش کرده بود ، یه نگاه به خواهر بزرگتر می ندازه و با ناراحتی ای ،  تولید همون لحظه ، شروع می کنه به گفتن نوشته وار و بدون غلطه

...یه بسته دستمال کاغذی بخرید ، خدا خیرتون بده ، فقط بسته ای سیصد تومن ، خانوما تو رو خدا...

دلم براش می سوزه ، اما نه برای معصومیت ساختگی چهرش
برای اینکه الان ، ساعت 9 صبح باید پشت نیمکت های مدرسه باشه نه اینجا تو مترو اونم برای دست فروشی

و نگاه مضطرب خواهر به روی دخترک به صورت محسوسی پیداست
شاید از این می ترسید که حقیقت از حرفهای دخترک فوران کند

نفهمیدم که ترس بود که میان حرفهای کودک پرید یا نیاز ؟!

اما بازهم با همان صدای نالان

...خدا خیرتون بده خانوما ، به خواهر کوچیکم رحم کنید ، پدر و مادرمون مردن ...

وناخودآگاه دل ها می ریزد وقتی دخترک مصنوعی تر از قبل غمگین می شود
و معصومیتی که بعد از فروختن دو بسته دستمال کاغذی نبود

ایستگاه شهر ری

دخترک همونطور که با اشتیاق پول ها رو توی جیبش می گذاشت ، با لحنی که اثری از اندوه چند ثانیه قبل توش نبود ،با همان صداقت و سادگی کودکانه به خواهر بزرگترش می گه

... معصومه...معصومه.... بابا گفت شهر ری پیاده شیماااا...

و حتما خواهر این را نمی دانست که صداقت ویژگی جدایی ناپذیر از کودکان است که اون طور شتابان و با عصبانیت خود و کودک را ، به زور ، از بین در هایی ، که حالا ، با به صدا در اومدن یه سوت کوتاه داشت بسته میشد، به سکو رسوند ...

و شاید سنگینیه صدای نالان خواهر بود که روی پاهایم نشست ، و توی ذهن دختری که به در های بسته شده ی مترو خیره شده بود و یا روی بسته ی دستمال کاغذیه خانمی که ،  تقلا می کرد تا زودتر دستمال ها رو توی کیفش بذاره...

و شاید اون هم می خواست  زودتر فراموش کنه...

خانوما خدا خیرتون بده ، دعاتون می کنم ، پدر و مادرم فوت کردن....................

                  

                                       

 


[ سه شنبه 11 اسفند 1388 ] [ 01:30 ب.ظ ] [ عرفانه ] [ تو هم بگو... ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بعضی ها میگن نوشتن سخته!!
اما نوشتن زمانی سخت می شه که نوشته حرف دلت نباشه...
من حرفای دلمو می نویسم...
تو هم همین کارو بکن...
اونوقت می بینی که نوشتن چقدر هم لذت بخشه...
التماس دعا
یا علی
نویسندگان
نظر سنجی
ملاک شما برای بهترین بودن؟









آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب