تبلیغات
به کجا چنین شتابان...

به کجا چنین شتابان...
بیمار کسی باش که درمان تو باشد...
قالب وبلاگ
امروز برای اولین بار با همسرم رفتم توی صف نانوایی ایستادم،تا وقتی که آخرهای صف بودیم و هیچ دیدی به داخل نانوایی نداشتم با هم راجع به تعطیلات و برنامه های تعطیلات آخر ماه رمضون صحبت می کردیم،اما همه ی حواس من از وقتی از بحث تعطیلات پرت شد که دیگه تقریبا رسیده بودیم اول صف و من کامل به داخل دید داشتم...
زیبایی ماجرا این بود که تا نوبت به ما رسید نان های تنور تمام شد و به قول همسرم نان تنور بعدی نصیب ما میشد و همین اتفاق باعث شد من امروز با یکی از جذاب ترین و منظم ترین و هنرمندانه ترین شغل های اصیل کشورمون عمیق تر آشنا بشم...
ناخودآگاه شش دنگ حواس من به داخل نانوایی جذب شد...
همینطور که فروشنده آخرین نون تنور قبلی رو به مشتری میداد،مرد لاغر اندام و قد بلند و میانسالی با موهای جو گندومی که مسولیت درست کردن خمیر و تقسیمشون به گوله های مساوی و هم وزن رو داشت، به همراه تعداد زیادی خمیر آماده و گرد شده به طرف میز اصلی نانوایی اومد و گوله های خمیری رو به ترتیب از چپ به راست در 5 ردیف 10تایی  منظم و با فاصله یکسان کنار هم انداخت...
طبقه ی بالای نانوایی محل استراحتشون بود بین هر تنور پخت،این رو از اونجایی متوجه شدم که پسر جوان سبزه رویی 26_27 ساله بلافاصله از پله ها پایین اومد و بی معطلی تمامی گوله های به ترتیب چیده شده رو به اندازه یک پیش دستی میوه پهن کرد،بعد از آن کف دستش را در روغن فرو برد و تمام سطح خمیر های پهن شده را چرب کرد،حالا دیگه خمیر ها آماده بودن تا شکل بگیرن،جوانک با وسیله ای پلاستیکی شبیه به شونه با دندونه هایی پهن تر و با فاصله تر، به ترتیب از چپ ترین خمیر شروع به نقش زدن آن ها کرد به صورتی که از بالا تا پایین هر خمیر رو ردیف به ردیف نقشی مثل خط چین میزد که کاربردش گویا برای مغز پخت شدن نون ها در تنوره...
اواسط ردیف های سوم بود، فردی که مسءول فروش بود به صورت کاملا سر وقت و خودکار از طبقه بالا پایین اومد و ظرف ربی  و از توی گونی سفید رنگی بیرون آورد،در ابتدا جا خوردم،رب گوجه فرنگی؟نانوایی؟ ....
اما بعد از کشف اختراع نانواهای باهوش ایرانی، تمام تعجبم به لبخندی از ته دل تبدیل شد،قوطی رب در واقع ظرفی شده بود برای پاشیدن کنجد بر روی نون ها، این رو زمانی فهمیدم که مرد با استفاده از سوراخ هایی که در کف قوطی ایجاد کرده بود شروع کرد به پاشیدن کنجد بروی خمیر ها از چپ ترین خمیر...
همه این نظم و ترتیب و همه این ظرافت ها و ریزه کاری ها اون هم با این همه همکاری بدون هماهنگی لحظه ای، واقعا قابل تحسین بود...
هیجان انگیز ترین قسمت پخت نون پهن کردن خمیر روی تخته چوب های معروف نونوایی و خوابوندن نون ها کف تنوریه که دایما با شعله زیاد آتیشی که توش روشنه داغ میمونه.اینکار دقیق و ظریف و بسیار بسیار هنرمندانه کار شاطر نونوایی که من برای اولین بار از نزدیک کارش رو میدیدم که الحق و الانصاف شاطر ماهر و چیره دستی بود در حرفه ی خودش،این رو از اون جایی میشد فهمید که اگر کسی تمامی مراحل داخل تنور بردن هر 50 خمیر رو از شاطر فیلم برداری میکرد، نمی تونست کوچک ترین تفاوتی در نحوه ی پهن کردن و خوابوندن نون ها در تنور پیدا کنه، و این به نظرم خیلی هنرمندانه و زیبا و صد البته عاشقانه بود،عاشقانه ازین جهت که فقط عشق به یک حرفه و شغل، می تونه همچین صحنه های زیبایی را از یک شغل به نمایش بزاره...
بعد از گفتن بسم الله، در تمام مدتی که مشغول گذاشتن نان ها در داخل تنور بود ثانیه ای هم به اطراف نگاه نکرد و تمام خمیر ها رو بدون هیچ مکسی روی تخته پهن کرد و با یک تکون خیلی ظریف به انتهای دسته ی تخته چوب نانوایی، سر خمیر رو به سنگ تنور گیر میداد و با سرعت چوب رو از زیر خمیر بیرون میکشید و خمیر،کامل کف تنور می خوابید و می پخت و می پخت و می پخت.... و چقدر دلنشینه درست کردن و دادن نون به دست مردمی که برای اولین صبحانه بعد از 30 روز بندگی و مهمانی خدا بیدار شده بودند، در حالی که میدونی نان، روزی خداست و تو واسطه برای رسوندن روزی خدا به دست بنده اش، شاید به همین دلیل هم بود که شاطر تمام دقایقی که نون ها رو در تنور میچید، شدت هرم و داغی تنور رو روی پوست دست و صورتش حس نکرد و شاید لیوان آب خنک توی یخچال نانوایی، که با یک "سلام بر حسین"،بعد از یک تنور داغ و لبی خشک نصیب شاطر شد، عیدی عید فطر بود و روزی بی منت خداوند و این زنجیر همیشه ادامه دارد...
پ.ن: وقتی نون ها رو گرفتیم اومدیم توی ماشین همسرم بهم گفت که تمام مدتی که من با هیجان مراحل پخته شدن نون ها ،که بهتره بگم به هنر زیبای نانوایی نگاه میکردم ،با زدن به شونه های همسرم ازش می خواستم که به  داخل نونوایی نگاه کنه و کلا فراموش کرده بودم که راجع به چه موضوع ای بحث می کردیم...
شاید به این خاطر بود که در تمام اون دقایق به این فکر میکردم که اگر مرد بودم، دوست داشتم نانوا باشم یا نه؟؟...
پ.ن: خدایا شکرت برای فرصت مجدد سی روزه ی بندگیت...

*عید سعید فطر بر تمامی مسلمانان جهان مبارک*
به امید آزادی کامل فلسطین و مسلمانان جهان از دست ظلم
آمین
یاعلی 


[ چهارشنبه 8 مرداد 1393 ] [ 12:21 ق.ظ ] [ عرفانه ] [ توهم بگو... ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بعضی ها میگن نوشتن سخته!!
اما نوشتن زمانی سخت می شه که نوشته حرف دلت نباشه...
من حرفای دلمو می نویسم...
تو هم همین کارو بکن...
اونوقت می بینی که نوشتن چقدر هم لذت بخشه...
التماس دعا
یا علی
نویسندگان
نظر سنجی
ملاک شما برای بهترین بودن؟









آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب