ذهنی فكر می كردم دو ماهی هست كه ننوشتم ، اما وقتی تاریخ رو از رو آخرین پستم چك كردم باورم نمی شد 4 ماهه كه گذشته و من ننوشتم...
اون قدر همه چیز شیرین بوده كه متوجه گذر زمان نشدم...
دوری طولانی ای شد اما برام دوست داشتنی بود...
هیچ احساسی مثل عشق نمی تونه ثانیه ها رو با سرعت نور بگذرونه...
عرفانه كوچولویی كه با شروع این وبلاگ به سن قانونی رسیده بود حالا شد یه خانم متاهل و متعهد...
روز ها و هفته های خوبی رو گذروندم و امیدوارم این روزهای خاص و پر از بركت برای همه ی دوستان هرچه با بركت تر فرا برسه و اگرم رسیده براشون پر از عاقبت به خیری باشه...
بعضی ها میگن نوشتن سخته!!
اما نوشتن زمانی سخت می شه که نوشته حرف دلت نباشه...
من حرفای دلمو می نویسم...
تو هم همین کارو بکن...
اونوقت می بینی که نوشتن چقدر هم لذت بخشه...
التماس دعا
یا علی
اون قدر همه چیز شیرین بوده كه متوجه گذر زمان نشدم...