تبلیغات
به کجا چنین شتابان... - مطالب عرفانه
به کجا چنین شتابان...
بیمار کسی باش که درمان تو باشد...

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

امروز صبح...

از بالای اتوبان باقری تا دم  مترو باقری 22 تا صندوق صدقات بود.

صدقمو انداختم تو 22 امی...

                         

پ.ن : یه موقع هایی معجزه صدقه رو با تمام وجود می شه حس کرد.

از نو...

شاید ازین به بعد بتونم شنبه ها آپ کنم...

10-12 که کلاس ندارم می تونم از بیت المال دانشگاه (متحول شدم،معلومه؟)استفاده کنم و آپ کنم

امروز که فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه چون پریروز با دخترهای یونی رفته بودیم کوه و الان به شدت ماهیچه های پام درد می کنه و حتی در برخی از نقاط با لرزش شدید مواجه هستیم

خلاصه پام درد می کنه نمی تونم بنویسم

این سری که جستیم

                                                                   یاعلی

 

تولدم مبارک...

                                                                             

                  

 تولد متاهالی هم عالم خودشو داره......تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

 

                                                     تصاویر زیباسازی ، عكس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com   تولدم مبارک... تصاویر زیباسازی ، عكس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

پ.ن: تولد وبلاگمم 31 تیر بود،فکر نمی کردم یادم بره،اما رفت... دوسش دارم و از اینکه هست خوشحالم

                                    تصاویر متحرك ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com

       تصاویر متحرك ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com صندوقچه ی درد و دلام تولد توام مبارکتصاویر متحرك ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com

منم رفتم قاطیه مرغا (; ...

                         
 
    ذهنی فكر می كردم  دو ماهی هست كه ننوشتم ، اما وقتی تاریخ رو از رو آخرین پستم چك كردم باورم نمی شد 4 ماهه كه گذشته و من ننوشتم...

    اون قدر همه چیز شیرین بوده كه متوجه گذر زمان نشدم...
 
    دوری طولانی ای شد اما برام دوست داشتنی بود...
 
               هیچ احساسی مثل عشق نمی تونه ثانیه ها رو با سرعت نور بگذرونه...
  
  عرفانه كوچولویی كه با شروع این وبلاگ به سن قانونی رسیده بود حالا شد یه خانم متاهل و متعهد...
 
    روز ها و هفته های خوبی رو گذروندم و امیدوارم این روزهای خاص و پر از بركت برای همه ی دوستان هرچه با بركت تر فرا برسه و اگرم رسیده براشون پر از عاقبت به خیری باشه...
   
    تاخیر خوبی بود ، تاخیرم رو ببخشید...
     
                                    از همه ی دوستان التماس دعا دارم
                                                                                                     یاعلی 

زبانم در دهان باز بسته اس ...

               

موقعیت : مترو - ایستگاه علی آباد
زمان : صبح یه روز زمستونی - زمانی که ناخواسته دلت برای هر جنبنده ای می تپه

...خانوما تو رو خدا ، از این ویفرا بخرید ، شیش تاش هزار تومنه فقط ، خدا خیرتون بده ، برای رضای خدا بخرید ، پدر و مادرم فوت کردن ، دعاتون می کنم ، به این خواهر کوچیکم رحم کنید ، دعاتون می کنم...

و وقتی انگشت اشاره شو دنبال می کنم میرسم به یه دختر کوچولوی 7،8 ساله که به طرز ناشیانه و کاملا مصنوعی  لباس های به ظاهر کهنه ای تنش کرده بود ، یه نگاه به خواهر بزرگتر می ندازه و با ناراحتی ای ،  تولید همون لحظه ، شروع می کنه به گفتن نوشته وار و بدون غلطه

...یه بسته دستمال کاغذی بخرید ، خدا خیرتون بده ، فقط بسته ای سیصد تومن ، خانوما تو رو خدا...

دلم براش می سوزه ، اما نه برای معصومیت ساختگی چهرش
برای اینکه الان ، ساعت 9 صبح باید پشت نیمکت های مدرسه باشه نه اینجا تو مترو اونم برای دست فروشی

و نگاه مضطرب خواهر به روی دخترک به صورت محسوسی پیداست
شاید از این می ترسید که حقیقت از حرفهای دخترک فوران کند

نفهمیدم که ترس بود که میان حرفهای کودک پرید یا نیاز ؟!

اما بازهم با همان صدای نالان

...خدا خیرتون بده خانوما ، به خواهر کوچیکم رحم کنید ، پدر و مادرمون مردن ...

وناخودآگاه دل ها می ریزد وقتی دخترک مصنوعی تر از قبل غمگین می شود
و معصومیتی که بعد از فروختن دو بسته دستمال کاغذی نبود

ایستگاه شهر ری

دخترک همونطور که با اشتیاق پول ها رو توی جیبش می گذاشت ، با لحنی که اثری از اندوه چند ثانیه قبل توش نبود ،با همان صداقت و سادگی کودکانه به خواهر بزرگترش می گه

... معصومه...معصومه.... بابا گفت شهر ری پیاده شیماااا...

و حتما خواهر این را نمی دانست که صداقت ویژگی جدایی ناپذیر از کودکان است که اون طور شتابان و با عصبانیت خود و کودک را ، به زور ، از بین در هایی ، که حالا ، با به صدا در اومدن یه سوت کوتاه داشت بسته میشد، به سکو رسوند ...

و شاید سنگینیه صدای نالان خواهر بود که روی پاهایم نشست ، و توی ذهن دختری که به در های بسته شده ی مترو خیره شده بود و یا روی بسته ی دستمال کاغذیه خانمی که ،  تقلا می کرد تا زودتر دستمال ها رو توی کیفش بذاره...

و شاید اون هم می خواست  زودتر فراموش کنه...

خانوما خدا خیرتون بده ، دعاتون می کنم ، پدر و مادرم فوت کردن....................

                  

                                       

 

استقلال ، آزادی ، جمهوری اسلامی...

وعده گاه مردم انقلابی

فردا  22 بهمن

میدان آزادی

یاعلی

            

 

محرم 88 هم گذشت ...

وای اگر امسال هم آیی و من غافل شوم از روی تو

دل دگــــــــر یــادی ندارد از نشــــــــان و بــــــــوی تو

دل پر از تاریکــــــــــی است و بی خبـــــــــر از یاد تو

جان زینب، رو سیاهم بر نگردان،تا شوم در کوی تو

                       

                                                            سروده شده در  اربعین 87

چاشنی عشق...

                       

 

دستور پختش رو از خود مامانی گرفتم ، ریز به ریز ، حتی تایم آبكش و پخته شدن رو هم با تایم غذاهای مامانی مچ كردم.
پیاز های ریز  شده رو تو مایتابه  سرخ می كنم ، همینطوركه داره سرخ می شه ،قارچ هایی كه حلقه حلقه كرده بودم رو می ریزم كه با پیاز تفت بخوره

خندم می گیره ، بچه كه بودم از قارچ می ترسیدم ، همیشه فكر می كردم قارچ ها همه سمی هستن و هركی كه بخوردشون باید مسموم بشه و بمیره ، برای همین هیچ وقت قارچ نمی خوردم

نوبت مرغ های تیكه تیكه شده می رسه كه از قبل پخته بودمشون ، وقتی به مایه اضافه می كنم صدای جلیز ویلیز روغن همون هیجان درون منه كه برای پخته شدن غذا داشت لحظه شماری می كرد

یه حس نو داشتم
حسی كه قبلا تجربه اش نكرده بودم

آهنگ مورد علاقم داره پخش می شه
بوی باران.... بوی سبزه..... بوی خاك......شاخه های شسته......
اما حتی فرصت زمزمه كردن همراه شعر رو هم ندارم

شیش دنگ حواسم به غذاس

بی صبرانه منتظر آماده شدن این مایه ماكارونی هستم

بوی رب گوجه فرنگی  منو می بره به دوران كودكیم ،اون موقع ها كه از علاقه زیادم به رب گوجه  ، خلاف بزرگم ناخنك زدن به رب های تو یخچال مامانی بود

بعد از رب ، فقط بوی نعنای تازه اس كه می تونه حس تازه بودن رو توی روح غذام جاری كنه
مایه ماكارونیم آماده اس

آب رو میذارم روی  گاز 
5
 دقیقه ای استراحت می كنم ، صدای قل قل آب ،آلارم می ده كه وقت ریختن  ماكارونی ها رسیده
ماكارونی ها رو میریزم توی آب ، انگار خوشم اومده ، یكی یكی می ریزمشون  ، پروانه ای ، پیچی ، پاستا...

عرفانه ی كوچولوی مامانی ، فكرشم می كردی یه روزی به جای اینكه بلعنده ی ماكارانی باشی ، آشپز ماكارانی بشی؟

8 دقیقه به تایم مامانی ، ماكارانی توی آب می جوشه
صدای ماكارانی ها دراومده ، انگار برای آبكش شدن از همدیگه سبقت می گرفتن و می اومدن روی آب

حالا می فهمم كه چرا مامانی گفت 8 دقیقه
ماكارانی ها بیشتر از 8 دقیقه نمی تونن احساساتشون رو مخفی كنن ، بعضی هاشون اون قدر برای پخته شدن عجله داشتن كه می خواستن از قابلمه بیافتن بیرون

چه وجه تشابهی ، منم همین قدر كوتاه می تونم احساساتم رو مخفی كنم

آبكش رو میذارم تو ظرفشویی و بهشون می گم كه آماده باشن
انگار با شنیدن این حرفم آروم می شن ، چون به محض اینكه زیر گاز رو خاموش كردم حتی یكیشون هم نیومد روی آب
حالا همشون آروم منتظرن كه از روی هم سر بخورن و بریزن توی آبكش
منم به اندازه ی اونا برای پخته شدن غذا هیجان دارم

پخته شدن ماكارانی ها به سوختن دستم با بخار آب  می ارزه ، برای همین سریع فراموشش می كنم

سیب زمینی های حلقه حلقه شده رو می ذارم كف روغنی قابلمه
ته دیگ سیب زمینی ماكارانی های مامانی یه چیز دیگس
اما حالا این من بودم كه داشتم ماكارانی رو درست می كردم

هنوز اون حسه داره قلقلكم می ده

یه لایه ماكارانی ، یه لایه مایه ماكارانی ، یه لایه ماكارانی ، یه لایه ....
پنیر پیتزا و دم كنی و در قابلمه و انتظار برای پخته شدن ، به تایم مامانی ، 45 دقیقه

تمام 45 دقیقه رو به اون حس فكر میكنم كه در طول آشپزیم بهم انرژی مضاعف میداد ، اون حس رو دوست داشتم
هیچ وقت قبلا این حس و شوق رو برای پختن غذا نداشتم

دم كنی رو بر می دارم ، بوی پنیر پیتزا همه ی آشپزخونه رو پر میكنه ، حالا با تمام وجود گرسنه ام ،

دلم می خواد بچشم ونظر بدم
دلم می خواد بچشه و نظر بده

چی ؟؟؟  چی گفتی؟؟؟؟
بچشه؟؟ كی؟؟ كی بچشه؟؟؟؟؟

چه عجب صدات در اومد ، 45 دقیقه اس دارم بهت فكر می كنم ، یه حدسایی می زدم ، این همه شور شوق برای یه علاقه ی ساده نمی تونست باشه

عاشق شدی؟....

پس عاشقش شدی....

دیگه نگران نباش
تو الان یه نیرویی داری كه رو دستش نیومده
عشق
پس
حتما از دست پختت هم خوشش می آد
چون چاشنی عشق بهشون می زنی

چقدر غریبی خدای من...

باز صدای سکوت شب...

و باز هم همان حس غریب آشنا...

               باز به این می اندیشم که چرا در این عصر ماشینی

 همه تو را فراموش کرده اند.

همگی طوری رفتار می کنند که گویی

                                      هزاران خدا دارند.

شاید فراموش کرده اند که این ماشین ها فقط با اراده تو در حرکت اند.

نمی دانم....

وای که چقدر غریبی خدای من!

 

 

                     خداوندا ! من در كلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم ...

 

تصویری که شما را متعجب خواهد کرد...

کافیست به نقطه سیاه وسط صفحه خیره شوید سپس صفحه تغییر خواهد کرد و شما چیزی را مشاهده خواهید کرد که به قدرت چشمان خود افتخار خواهیدکرد.

 



بله تصویر دومی که برای شما به نمایش در آمد تصویر سیاه سفیدی از همان محیط اول بود ولی چشمان شما این محیط را دقیقا با همان رنگهای اصلی مشاهده کرد.

جهان نیوز

ایران مهدوی...

اشك روی صورتمان خشك شد...

بغض در گلویمان ماند...

دستهایمان از قنوت نماز عاشورا  پایین نیامد...

آیا این هیاهو و هلهله واقعیت داشت؟؟

.
.
.
.
.
.

اشك هایمان دوباره جاری شد...

بغض گلویمان  تركید...

نمازمان را ادامه دادم...

وقتی امروز گرمی حضور مردم را ، مظلومیت حق را در مشتهای گره كرده مان ، در لبیك یا حسین لبیك یا خامنه ای مان ، حس كردیم

حالا دیگه آرومیم ...

چون فهمیدیم پشتمون به اهل بیت و رهبری و به این مردم حسینی گرمه

تا آرامش مهدی فاطمه ایستاده ایم...

 

                                                 این گرد بادهای به غیرت در آمده
                                  
 تسلیم رهبرند كه طوفان نمی كنند...   

                                    

                                                      یامهدی
                                             
  التماس دعا  

محرم امسال یه جور دیگه اس...

یه وقت هایی اون قدر فکر و ذهنت سر یه موضوع مشغول می شه که یادت می ره الان دقیقا کجایی

کجای دنیا...
کجای زندگی...
کجای زمان...

اصلا خوب نیست محرم بیاد و حواست نباشه  

                        

                                                           از همه التماس دعا

                                                                          یاعلی

 

دلم گرفته...

بچه تر که بودم هروقت دست و پاهام یا یه جایی از بدنم زخم می شد یا می سوخت، مامانی می گفت برو ببین کجا خطا کردی؟ 
                                         خدا چون دوست داره، تو همین دنیا بهت سختی میده تا گناه ها و خطاهات،  تو همین دنیا بخشیده بشه و پاک برگردی پیش خودش...

چند وقتیه زندگی خیلی شیرین و بی دغدغه جلو می ره ، نه زخمی در کاره نه جراحتی نه غمی  نه غصه ای نه بچگی ای... 

                                         
              
                                           گناه کار بودنم با این همه آرامش جور در نمیاد....

ترس همه ی جونم رو گرفته
نکنه به حال خودم رها شده باشم؟؟ 
 

... آمدنم بهر چه بود؟...

اگه آدما می دونستن هیچ چیزی ازشون دور نیست...

اگه می دونستن،انجام گناه چه صغیرش چه کبیرش ، نه نیاز به داشتن شاخ داره نه دم...

اگه می دونستن برای انجام هر گناهی ، انسان بودن و فراموش کار بودن ، شرط لازم و کافیه...

هیچ وقت باسرعت نور، برای تجربه کردن هرچیزی، جلو نمی رفتن

      



                                                   ما اَكْثَرُ العِبَرُ وَ اَقَلُّ الاِعْتِبَارُ. 
                                 عبرتها چه بسیارند و عبرت گیرچه كم!

                                              

" بابت تاخیر مجددم معذرت
این سری اگه تاخیر داشتم، خیره ایشالا "

                                                                    التماس دعا            

                                                                                    یاعلی

عذرخواهی نامه ی 2...

همیشه از وبلاگ هایی که وقتی بازشون می کردی آخرین مطلبشون برای یکی دو ماه پیش بود حرص می خوردم.
می گفتم آخه نویسنده ، وقتی وبلاگ می زنی و شروع می کنی به وبلاگ نوشتن ، باید بدونی که خواننده همیشه منتظر مطالب به روزه...   اگه می خوای حرفا و مطالبتو با دیگران به اشتراک بذاری و دیگران هم بخونن و راجع بهشون نظر بدن ، باید به نظر شرکا هم اهمیت بدی...
برای شرکا(خوانندگان عزیز  ) از همه مهمتر مطالب به روزه...

  اینا رو سرهم کردم که بگم حالا خودم شدم یکی از اون نویسنده های بی تعهد...
 بگم که کم کم داشت از خودم واسه این تاخیر در به روز کردن وبلاگ بدم می اومد که دیگه کمر همت رو بستم که تو این هفته ی دوم و سوم دانشگاه که از سردرگمی و ورودی 88 شدن دانشگاه و پیدا نکردن کلاس ها ودرس های جدید و صد البته سخت بیرون اومدم ، دیگه وبلاگ رو به روز کنم
اونم با یه تشکر همراه با عذر خواهی از دوستان بامعرفت که تو این مدت با کامنت های دلگرم کنندشون لطفشون رو به من و وبلاگم ثابت کردن و بنده ی حقیر رو شرمنده ی اخلاق ورزشیشون کردن ...
                                               

                                                           میرم که ایشالا زود بیام...
                                                                                                                           التماس دعا
                                                                                                                         یاعلی

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت...

                   

خدا جونم فردا عید فطره    ، عید ماه مهمونی تو...

به رسم مهمون نوازی تو و پر رویی ما بنده هات،دست خالی از مهمونیت بیرون نمی ریم...

ما فردا ازت عیدی می خوایم

مطمئنم مثل هر سال بهترینا رو برامون آماده کردی.

واسه همه چی    شکر  

        

        عید سعید فطر بر همه ی مسلمانان جهان مبارک

              التماس دعا از همه ی روزه داران امروز،نمازگزاران فردا...

                                          یاعلی  

روز قدس یا روز...؟؟

                         حق داری...داد بزن...داد بزن تا شاید صدات به گوششون برسه...

 

وقتی هدف روز قدس رو گم کردی!!

وقتی یه روز مظلومیت فلسطین رو از یاد بردی!!

وقتی یه روز قدسی،هدفت از اومدن بیرون از خونه،چیزی جز دفاع از مردم بی دفاع فلسطین باشه!!

وقتی در مقابل شعار " مسلمان به پا خیز   قدس در انتظار است" با دستای سبز رنگت شروع کردی به کف زدن!!

وقتی هدف بزرگ آزادی و آزادگی فلسطین و در پی اون آزادی مسلمانان جهان رو به خاطر هدف های کوچیکت زیر پا گذاشتی!!

وقتی می تونستی مظلومیت فلسطین رو از پشت رو بندهای رنگیت ببینی،اما ... اماندیدی!!!!!

شک نکن...

شک نکن که کم کم،داری انسانیت رو از یاد می بری

مثل خیلی چیزای دیگه که از یاد بردی....

                               

                    هفتاد سال عبادت،یک شب به باد می ره...

                                                یاعلی

ادامه مطلب

شبهای قدر...

                           

           

     یادمه 8-9 سال پیش، _ اون وقتا که برای بدو بدو کردن و بازی کردن با دوستای همسن تو محوطه ی باز مسجد و شور و شوق نماز اولی شدن و به قولی به سن تکلیف رسیدن، همراه مامان و بابا به مسجد محلمون می رفتیم _، تو همین ماه مبارک و شبای قدر بود که داشتیم برای مراسم شب قدر می رفتیم مسجد محلمون.

من که شاید قدم هنوز به 120 هم نرسیده بود ، چادری رو که یکم هم برام بلند بود و مامانی روز جشن تکلیف بهم هدیه داده بود رو سرم کردم و دنبال مامان اینا راهی مسجد شدم.

نزدیکای 10.30 شب بود.توی مسجد به رسم هر سال ، سه شبانه روز نماز قضا بجا می آوردن. هنوز یه ماه هم نبود که به سن تکلیف رسیده بودم وفکر کنم نماز قضا شده ای نداشتم، اما با این حال یه شبانه روز نماز قضا خوندم.راستش شیطنت کودکانم مانع میشد دوستام رو در حال بازی ببینم و به اونا نپیوندم...

به یاد ندارم تا همین 5-6 سال پیش، شب قدری رو تا سحر بیدار مونده باشم،همیشه وسط مراسم قبل از قرآن به سر از زور خستگی شیطنتام رو پای مامانی خوابم می برد.(اگه راستش رو بخواین یه موقع های به عشق خوابیدن رو پای مامانی، خودم رو خیلی خسته میکردم تا بتونم سرم رو بذارم رو پاش و بخوابم)

خلاصه اون شب هم بعد کلی شیطنت، به اتفاق دوستان تصمیم گرفتیم قبل از شنیدن هیس هیس های خانم ها موقع دعا خوندن از سر و صدا های ما و اخمناک شدن مامانامون ، مثل یه دختر خوب بریم  کنارشون ساکت بشینیم.

جوشن کبیر که شروع شد منم از رو کتاب دعای مامانی دعا رو با خانم ها می خوندم، بماند که یه جاهایی عقب می افتادم و کلی هم تلفظ های غلط غلوط داشتم...

به سبحانک یا لا اله الا انت ... که میرسید یه جوری سرم رو از رو کتاب دعا بر می داشتم و اینور و اونور رو نگاه می کردم که همه خانوما بفهمن من این یه تیکه رو از حفظ می خونم نه از روی نوشته ای...

چند صفحه که رفت جلو، خسته شدم، کم کم داشتم سرمو می ذاشتم رو شونه ی مامانی که یهو متوجه شد داره خوابم می بره، صدام کرد گفت: عرفانه جان برو ببین سید خانم کاری نداره کمکش کنی؟

منم که می دونستم می تونم تو مسیر تا آبدارخونه دوستام رو هم ببینم، از جا پریدم و گفتم: چشم.

اما کلی دپرس شدم، هم نرگس هم انسیه خوابشون برده بود. اما مریم رو ندیدم...

دست از پا دراز تر رفتم تو آبدار خونه،

-سلام سید خانم

-سلام عزیزم، خوبی؟ مامان اینا خوبن؟

-بله خوبن، سلام دارن، سید خانم اومدم کمک کنم. می خواین چایی هارو ببرم پخش کنم ؟(نمی دونم چرا اونقدر احساس بزرگی بهم دست داده بود که احساس کردم می تونم سینی پر از چایی رو ببرم تو شبستان؟؟)

سید خانم  زیرزیرکی خندید و گفت:

-نه عزیزم، کار تو نیست.من می برم، تو پشت سرم قند بده به خانوما واسه چایی.

بعد همینطور که چایی هارو می ریخت تو استکان سرشو  اورد بالا و ازم پرسید:

-راستی عرفانه خانم ، تکلیف شدی ایشالا؟؟

منم که دوباره کلی احساس بزرگی بهم دست داده بود، یه لبخند شیطنت آمیز زدم و گفتم : بله!!

دستشو کرد تو جیب همیشه پر از شکلاتشو یه شکلات داد به من.کلی ذوق کردم...

پشت سید خانم راه افتادم، همین طور که قند تعارف می کردم، چند تا از دوستای مامانی بوسم کردن و واسه تکلیف شدنم بهم تبریک گفتن. و به ذوق من بسی افزودن...

با دیدن مریم که روی شونه ی مامانش خوابیده بود، دوباره کلی دپرس شدم...

برگشتیم که تو آبدارخونه سید خانم صدام کرد و بعد از تشکر، بهم گفت:

-حالا که به سن تکلیف رسیدی بیا تا بهت یه رازی رو بگم،

منم که باز احساس بزرگی و این حرفا بهم دست داده بودم، رفتم پیش خانم سید وگفتم: بله؟؟

گفت: می دونی که اسم این شبها، شبهای قدره؟

گفتم: بله!!

گفت: می دونی این شبها خیلی بزرگ و ارزشمنده؟

منم که از مامانی یه چیزایی شنیده بودم، گفتم: بله!!

گفت: رازم مربوط به همین شبهاست!

منم که احساس برنامه ریزی روی یه عملیات مهم جنگی بهم دست داده بود سراپا گوش شدم ببینم این راز چیه...

-تو  این شبا هرکس به اندازه ی وسعت روحش، به یه ظرفی تبدیل می شه تا بتونه از برکات این شبها استفاده کنه و اونا رو جمع آوری کنه...، حالا که دیگه تو هم به سن تکلیف رسیدی باید سعی کنی هرسال گنجایش ظرفتو بالا تر ببری تا بتونی از این شبای با عظمت بهترین استفاده رو بکنی.

با اینکه درست حسابی نفهمیدم موضوع چیه  اما به نشانه ی فهمیدن سرم رو تکون دادم و گفتم چشم.

-چشمت بی بلا...! حالا برو پیش مامانت. منم یادت نره دعا کنی ها...

-چشم....!!!!!!

گیج شده بودم، یعنی الان اون همه خانوم تو شبستان تبدیل به ظرف شدن؟؟

دویدم به سمت شبستان،

 با یه عالمه ترس سرم رو بردم داخل...

نه!! ، همه همونجوری هنوز آدمن، ظرف نشدن...

پس قضیه ظرف چیه؟

تو همون شیشه ی درب ورودی شبستان به خودم نگاه کردم که مبادا من تبدیل به ظرف شده باشم؟ ولی نه، شکر ، هنوز آدم بودم...

خلاصه دیگه بی رمق رفتم پیش مامانی،

همین جوری که داشت دعا می خوند روشو کرد بهم و گفت:

خلصنا من النار یارب.... خسته نباشی مامانی، دستت درد نکنه، اجرت با امام علی...

منم که تو کلم پر سوال بود با یه خنده ی تصنعی تشکر مامانی رو جواب دادم و به کتاب دعا نگاه کردم.

مامانی مبهوت بودنم رو متوجه شد و پرسید:

-چیزی شده مامانی؟؟

منم که نمی خواستم وسط دعا مامان اذیت بشه، گفتم : نه، هیچی...

چند دقیقه که گذشت طاقت نیوردم و رو کردم به مامانی و گفتم:

-مامان، من الان ظرفم یا آدم؟

خندش گرفته بود

-یعنی چی ظرفی یا آدمی؟خوب معلومه آدمی...

یه آه همراه با آرامش کشیدم و گفتم:

-آخه سید خانم گفت آدما تو این شبا ظرف می شن تا بتونن برکت جمع کنن...!!!

مامان که حالا تازه متوجه شده بود ماجرا از چه قراره، یه لبخند ملیحی زد و گفت:

آره مامانی!! اما دیدن اون ظرف ها چشم دل می خواد. آدما هرچی بیشتر دعا بخونن و بیشتر خدا رو صدا بزنن، خدا هم زودتر بهشون چشم دل میده،

بعد با یه صدای آروم همراه با یه آه افسوس گفت: قبل از اینکه دلشون پیر بشه...

منم که حالا سوالام دوبرابر قبل شده بود، از شدت خستگی حتی نتونستم از مامانی بپرسم این چشم دل چی هست؟؟ ، یا مثلا رو صورت در میاد؟؟ و اگه رو صورته چرا بهش می گن چشم دل؟؟ یعنی رو شکم در میاد؟؟...

تو همین فکرا بودم که پلکام رفت رو هم، دیگه نمی تونستم بازشون کنم، فقط دستای مامانی رو احساس کردم که سرمو از رو شونه هاش بلند کرد و گذاشت رو پاهاش تا راحت تر بخوابم....

حالا چند سالی که تازه حرفای اون شب سید خانم  و مامانی رو راجع به وسعت روح و ظرفیت وجودی و چشم دل می فهمم.

می فهمم که ظرف وجودی همون نیت قلبی و خالصانه ی خودمونه. اما به زبون بزرگترا...

به زبون خودمونی می شه، هرچی روحمون رو بیشتر صیقل بدیم و نیتمون رو خالصانه تر کنیم، بیشتر می تونیم از این شبای باارزش بهره ببریم.

خلاصه این ماجرا رو گفتم تا اگه این شبا ظرف وجودیتون اونقدر بزرگ بود که جا برا دعا کردن غریبه هایی مثل ما رو هم داشت، التماس دعای خیر دارم از همتون...

                                       

                                               یاعلی  

عمل و عکس العمل...

                                                                اطلاعیه

                 به تازگی قانون سوم نیوتون رو نقض کردم

هیجوره نمی تونم واکنشی به فشاری که روزه بهم میاره نشون بدم...

مهمونی خدا...

                   

دعوت نامه نیومده خودمون رو داریم میندازیم مهمونی...

دیروز یه کیف بزرگ برداشتم ، خیلی بزرگ، شروع کردم یکی یکی گناهامو ریختم توش، تازه از گناه کوچیکا فاکتور گرفتم. تموم که شد، اومدم که در کیف رو ببندم، از خجالت آب شدم،در کیفه بسته نمی شد، داشت می ترکید، با سنجاق قفلی دو طرفشو بستم که تو راه گناهام ازش نریزه، مردم ببینن، آبروم بره...

همه دست پر می رن مهمونی، با گل، با شیرینی، با چیزای خوب...

دست پر ما رو ...

قراره با این کیف برم مهمونی خدا؟؟

نه اینطوری نمی شه...

چادرمو سرم کردم، کیفو کشون کشون کشیدم دنبال خودم به طرف مسجد محلمون ،چقدر سنگین بود، عرقم دراومد، انگار سنگ قبرمو دنبال خودم می کشیدم. وای خدای من،سنگی که می ذارن رومون اینقدر سنگینه؟؟

توراه همه نگام می کردن،با دست نشونم می دادن،انگار می دونستن تو کیف چی دنبال خودم می کشوندم، زیر چادرم پنهونش کردم و دنبال خودم کشیدم.

رسیدیم در مسجد، تازه اذان زده بودن، پله ها رو رفتم بالا رسیدم جلو در شبستان، یادم افتاد تو کیفم از اون گناهایی که حتی تو مسجد هم نمی شه آوردشون هم هست،همونجا گذاشتمش کنار کفشداری، بدون اینکه نگران باشم کسی ببردش، یه کیف بزرگ پر از گناه به درد کی می خورد؟

رسیدم به نماز، اقامه بستم...    " مغرب وعشا "

پنجشنبه بود، به رسم باقی پنجشنبه ها تو مسجد دعای کمیل می خوندن،کناب دعامو از تو کیفم در اوردم،باز کردم،دعای کمیل اومد، انگار منتظر بود من بازش کنم، شروع کردم خوندن، سرمو بالا نمی اوردم، فکر می کردم خدا بالا سرم وایساده داره نگام می کنه، روم نمی شد با این دسته گلی که جلو در خونش گذاشتم بهش نگاه کنم...

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِرَحْمَتِکَ الَّتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ءٍ

احساس می کردم صدام در نمی اومد،دعام بالا نمی رفت، رسیدم به این جای دعا

اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تَحْبِسُ الدُّعَاءَ

بغضم ترکید، (مثل نوزاد تازه متولد شده که می زنن پشتش تا راه گلوش باز شه،گریه کنه تا داد بزنه،مطمئن بشه می تونه نفس بکشه)، بلند بلند شروع کردم گریه کردن

اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تَحْبِسُ الدُّعَاءَ

دیگه تو حال خودم نبودم، این من نبودم که کمیل می خوندم، دیگه این دعای کمیل بود که زندگی منو مرثیه خوانی میکرد، مثل فیلم همه ی زندگی از جلو چشمم رد می شد.

ظَلَمْتُ نَفْسِی

‏اللَّهُمَّ مَوْلاَیَ کَمْ مِنْ قَبِیحٍ سَتَرْتَهُ‏

کَمْ مِنْ فَادِحٍ مِنَ الْبَلاَءِ أَقَلْتَهُ

کَمْ مِنْ عِثَارٍ وَقَیْتَهُ‏

مثل تجسم اعمال همه ی زندگی جلو چشمم بود.

اللَّهُمَّ عَظُمَ بَلاَئِی

أَفْرَطَ بِی سُوءُ حَالِی وَ قَصُرَتْ

قَصَّرَتْ بِی أَعْمَالِی‏

وَخَدَعَتْنِی الدُّنْیَا بِغُرُورِهَا

 وَ نَفْسِی بِجِنَایَتِهَا

خدایا

خدای مهربونم، من بد کردم...

بد کردم، پشیمونم...

انگار با دعا غسل می کردم

سر و گردنم، طرف راست بدنم، طرف چپ بدنم... قربتا الی الله

همینجوری داشتم سبک می شدم، احساس می کردم اون گناه کوچیکا که ازشون فاکتور گرفته بودم و نریخته بودمشون تو کیف، مایع شده بودن و از گوشه ی چشمام می زدن بیرون، قطره قطره، پشت هم، حالا دیگه صورتم خیس بود، نه صورتم، همه ی بدنم، غسل می کردم، با دعای کمیل

هَیْهَاتَ أَنْتَ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ تُضَیِّعَ مَنْ رَبَّیْتَهُ

أَوْ تُبْعِدَ مَنْ أَدْنَیْتَهُ‏ أَوْ تُشَرِّدَ مَنْ آوَیْتَهُ

مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ

 وَلاَ أُخْبِرْنَا بِفَضْلِکَ عَنْکَ

 یَا کَرِیمُ یَا رَبِ‏

سبک می شدم، غسل می کردم، نه صورتم، همه ی بدنم، غسل با دعای کمیل

نفهمیدم کی گفتیم   وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً کَثِیراً ؟؟

و کی خادم مسجد اومد طرف من؟

-بفرمایید چایی عرفانه خانم، التماس دعا

سید خانم 16،15 سالی بود که افتخار خادمی مسجد رو داشت و آشنایی ما هم مال همین چند سال رفت و آمد توی مسجد بود

از این سید خانم، خانم تر ندیده بودم، اصلا انگار زمینی نبود، یه فرشته بود که وظیفه اش رو زمین، خدمت به آدمای تو خونه ی خدا بود، خیلی دوسش داشتم...همیشه، از همون بچگیم

از خجالت آب شدم رفتم تو زمین، سید خانم با اون همه خانومیش، به من میگه التماس دعا...

تمام صورتم سرخ شده بود از خجالت، تشکر کردم و گفتم : محتاجیم به دعا سِدخانم...

نمی دونم کدوم گناهم بود که تا اون موقع خودشو قایم کرده بود، آروم از گوشه ی چشمم اومد پایین

یهو یادم افتاد، کیفم ، جلوی در کنار کفشداری بود و خانم ها هم دارن از در شبستان خارج میشن، اگه از موضوع خبردار می شدن آبروم می رفت، بدو بدو خودمو رسوندم در شبستان، یه بوی خیلی خوبی تو فضا پیچیده بود، مثل بوی سیب، بوی بهشت، نمی دونم خیلی بوی خوبی بود.

دیدم چندتا خانم دارن باهم پچ پچ می کنن، و یه عده ای هم کنار کفشداری، دور کیف من جمع شدن،گفتم وای، آبروم رفت، همه فهمیدن، خواستم بدون اینکه کسی بفهمه کیف مال منه از اون جا برم،که یه خانمی اومد جلو

-معلوم نیست کیف کیه، خیلی بوی خوبی ازش میاد

رفتم جلو ببینم چه خبره؟ راست می گفت، هرچی جلوتر می رفتم بوی خوب بیشتر می شد، ولی... این بو مال کیف من بود؟ کیف متعفن پر از گناه من ؟؟

داشتم با تعجب به کیفم نگاه می کردم، باورم نمی شد، یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟

سید خانم که تازه با سینی لیوان های خالی چای داشت می رفت سمت آبدارخونه ی مسجد ، اومد و کنار من ایستاد

همه مشغول صحبت کردن راجع به کیف من بودن، لال شده بودم، حتی نمی تونستم واسه سید خانم ماجرای بوی خوش رو بگم، که یهو سید خانم آروم توی گوشم چیزی گفت

 این قسمت از کمیل رو برام خوند

 اللَّهُمَّ لاَ أَجِدُ لِذُنُوبِی غَافِراً وَ لاَ لِقَبَائِحِی سَاتِراً وَ لاَ لِشَیْ‏ءٍ مِنْ عَمَلِیَ الْقَبِیحِ بِالْحَسَنِ وَلاَ لِشَیْ‏ءٍ مِنْ عَمَلِیَ الْقَبِیحِ بِالْحَسَنِ مُبَدِّلاً غَیْرَکَ  

خدایا من کسى که گناهانم ببخشد و بر اعمال زشتم پرده پوشد و کارهاى بدم (از لطف و کرم) به کار نیک بدل کند جز تو کسى نمى‏یابم

و آروم رفت به سمت آبدارخونه

موهای تنم سیخ شده بود، باورم نمی شد، یعنی همه ی اون کارهای زشت من تبدیل شده بود به حسنه؟؟ باورم نمی شد. حالا برا مهمونی دست پرم؟؟

خدا جونم شکرت، شکرت که رو سیاهم نکردی، شکرت که نذاشتی دست خالی بیام به مهمونیت،

حالا دیگه من آماده ی مهمونی ام، با یه دعوت نامه ی شخصی...

خدا جونم       شکرت  

      حلول ماه مبارک رمضان به همه ی مسلمانان جهان مبارک

                                                                                

                                                                            .:  التماس دعا  :.

                                                                                 یا علی

 
  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
 

درباره وبلاگ

بعضی ها میگن نوشتن سخته!!
اما نوشتن زمانی سخت می شه که نوشته حرف دلت نباشه...
من حرفای دلمو می نویسم...
تو هم همین کارو بکن...
اونوقت می بینی که نوشتن چقدر هم لذت بخشه...
التماس دعا
یا علی
مدیر وبلاگ : عرفانه

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • ملاک شما برای بهترین بودن؟









نویسندگان

JavaScript Codes